Welcome ^^

یکشنبه 21 خرداد 1396 12:13 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

http://s8.picofile.com/file/8297446200/Picture1.png


Hey
this is me
i'm a vad person , and a girl from neverland
learn more about me in other pages of blog
bye





دیدگاه : hey
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 دی 1398 10:54 ب.ظ

کمی حرف خاک خورده در قلبم...

چهارشنبه 16 بهمن 1398 02:47 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

ناراحت کننده است که حتی در خانوده ای سه نفره که در آن زندگی می کنم ، نمی توانم لحظه ای از علاقه هایم سخن بگویم. زمانی که با مادرم در پشت میز ناهارخوری می نشینیم ، هیچ گاه به من نگاه نمی کند و همیشه کسی که سعی می کند تا چندین کلمه با او سخن بگوید من هستم. زمانی که با پدرم به گفت و گو و بحث می نشینم تنها و تنها خواسته ها و علایق خودش را برای من بیان می کند و از من می خواهد تا همان کسی باشم که او می خواهد. گاه نمی توانم جلوی اشک های پی در پی ام را بگیرم زیراکه بی هیچ تلاش و وقفه ای سد درون چشمهایم را می کشنند و به بیرون فرو می پاشند. کار هر روز و فردایم بر روی تختم نشستن و به آن فکر کردن است که حتی در کنار خانواده ام نمی توانم خودم باشم. همیشه باید گوشه ای بنشینم و به بحث های کاری آن ها گوش بسپارم. هیچ گاه حق اعتراض کردن ندارم زیرا که آنها بهانه می آورند که صبح تا شب سرگرم رایانه هستم و وقتی برای آنها نمی گذارم. زیرا که نمرات کلاسی و درسی ام افت کرده اند و چندین بار سر جلسه ی امتحان دیر رفته ام و درنهایت زمان امتحانی را فراموش کرده ام. و مسئولین مدرسه از خانواده ام خواسته که به مدرسه بیایند و در رابطه با تمام این تاخیر ها سخن بگویند. گاه به همین دلیل از خودم متنفر می شوم. گویا که هیچ چیزی از بیش تر از وجود من در این هستی بی ارزش نیست. زمانی که در آینه به خودم نگاهی می اندازم و می بینم که روز به روز وزن اضافه می کنم و در مقایسه با یک ماه پیش یک کیلو وزن اضافه کرده ام و این مقدار به سمت دو کیلو در حال ادامه پیدا کردن هستند. زمانی که صورتم را در درون آینه تماشا می کنم و احساس می کنم که روز به روز زشت تر و بدقیافه تر از روز گذشته ام می شود. به دیروز فکر می کنم که زیر چشمهایم به هیچ عنوان سیاه نبودند و حالا حاله ای از سیاهی ، نه خیلی زیاد و مشخص ولی قابل مشاهده در زیر چشمانم وجود دارد. زمانی که به کارنامه ام نگاهی می اندازم که تا همین چند ماه پیش در رنج نمرات بیست و نوزده نوسان داشت ولی حالا روز به روز دریای نمراتم به سمت خشکسالی و کم آبی می رود و هیچ امیدی ندارم تا در وجود و قلب بیچاره ام بپرورانم که فردایی هست و مشکلات حل خواهند شد. تمام دلخوشی هایم آرام آرام دارند مسیر خود را از من جدا می کنند و ما دیگر همراه و همسفر یکدیگر نیستیم. دیگر هیچ امیدی برای زندگی کردن در این وجود ناآرامم نیست. دوستانم که دیگر حتی دلخوشی ای از نامشان ندارم و روز به روز مهرم نسبت به آنها کمتر و کمتر از گذشته در باغچه ی قلبم پرورش می یابد و انگار این چند روز حتی از دیدن صورت و چهره ی بیخیالشان نسبت به اتفاقاتی که می افتد انزجار به دیواره های قلبم چنگ می اندازد. چند وقتی است که با خودم فکر می کنم دارویی بخورم تا حداقل سه روز بخوابم و خستگی های تمام این مدت را از وجودم پاک کنم. دلم سوراخ سوراخ و خونین شده است و انگار دیگر حتی هنر و ریاضی هم با من دشمن شده اند. هنر راهش را کج کرده است و به سمت خانه های دیگران می رود و من تنها به دنبال ریاضی می دوم تا به او برسم ولی اصلا و به هیچ عنوان به گرد پای او نمی رسم. جدیدا دلم می خواهد چندی از معلم هایم را درآغوش بکشم و آنقدر گریه کنم تا سیل اشک هایم تمام شوند. دلم می خواهد بگویم که هیچ انگیزه و امیدی دیگر برای زندگی کردن ندارم و آنها نیز تنها برای لحظه ای به چشم یک دوست به من نگاه کنند. نمی دانم کارم کی به اینجا کشیده شد تا خواستم معلم هایم را در آغوش بکشم ، من همیشه از ابراز محبت نسبت به دبیران فراری بودم. ولی حالا آنقدر درمانده هستم که اهمیتی به اتفاقات در راه ندهم. احساس می کنم فردا روز بهتری است ولی زمانی که فردا به من می رسد محکم سیلی ای بر روی گونه ام می زند و می گوید که چه حرف ها و افکارهایی را در ذهنت می پرورانی. من هرگز بهتر از دیروز نخواهم بود. و من تنها در گوشه ای می نشینم و زانوهایم را درون خودم جمع می کنم و اشک می ریزم. هیچ گاه فردا و آینده بهتر نمی شوند. من تنها هستم. بی سرپناه هستم. بدون امید هستم. هیچ کس مرا در خانه ی قلبش نمی پذیرد. کاری جز تشکر کردن و عذرخواهی کردن بلد نیستم. و تنها افسوس می خورم. و از وجود و زیبایی های خودم متنفر هستم. زیرا که تمام آنها ناقص هستند. زیبا هستند ولی ناقص هستند. مانند زندگی ام که کامل است ، ولی بدون امید انگار که یک حفره ی توخالی و ناقص است. همه چیز در من و برای من ناقص است. مانند خودم ، که تکه ای از وجودش گم شده است و حالا ناقص است و آن تکه امید نام دارد.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 بهمن 1398 02:49 ب.ظ

بعضی افراد

چهارشنبه 16 بهمن 1398 01:26 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

برخی از انسان ها آنقدر ارزشمند هستند که حتی نامشان در گوشه و کنار کتاب های درسی ات دیده می شوند. برخی از آنها آنقدر ارزشمند هستند که حرف اول اسمشان را سربرگ دفتر ریاضی ات می نویسی و در هم ضرب می کنی. برخی آنقدر پرارزش هستند که نمی توانی کلمه ای برای شرح اهمیتشان در زندگی ات پیدا کنی. بعضی آنقدر مهربان هستند که نمی توانی لحظه ای از مهر ورزیدن به آنان دست بکشی. برخی آنقدر زیبا هستند که به صورت پر نقصشان اهمیت نمی دهی. بعضی آنقدر خارق العاده هستند که روزی از کنارشان نمی روی.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 بهمن 1398 01:29 ب.ظ

بستنی

سه شنبه 15 بهمن 1398 02:13 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


هرگاه روز بدی را تجربه کردید ، مانند من بستنی ای به دست بگیرید و بگذارید شیرینی اش تلخی های امروز شما را بشورد و با خود به دیار ناکجاآباد بفرست.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 بهمن 1398 02:17 ب.ظ

:")

یکشنبه 13 بهمن 1398 04:21 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


زمانی که راه تخت خواب تا رایانه را طی می کردم ، یک گلوله ی آتشین بودم که هر لحظه بیشتر و بیشتر شعله ور می شد. نمی دانم به چه علت ولی زمانی که فاصله ی نوشتن طی می شود دستانم بی حرکت می شوند و هیچ حرکتی از خودشان نشان نمی دهند.
و الآن کاملا خاموش شده ام... بی حرکت ، سرد ، و بی احساس...




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 13 بهمن 1398 06:25 ب.ظ

کودکی

سه شنبه 8 بهمن 1398 08:55 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

دلم برای زمان هایی که در گوشه ای می نشستم و فارغ از هر چیز و هر کسی به خوردن بستنی وانیلی می پرداختم تنگ می شود. زمان هایی که پس از خوشحالی های طولانی و پی در پی غم و اندوه در خانه ی خوشحالیم را نمی زدند و با ظلم و ستم هر چه را که داشتم از کفم به بیرون نمی کشیدند. دلم برای روز هایی که بین اعضای خانواده ام حرف های شیرین و بی معنی می زدم تنگ می شود. برای زمان هایی که موقع خواب در اتاق دیگران را می زدم و با سماجت از آن ها می پرسیدم که آیا مسواک هایشان را زده اند یا نه؟ زمانی که کلمات را اشتباه بیان می کردم و هر کسی با دیدن قیافه ی عبوس و ناراحت من دلش به لرزه در می آمد و یا زمانی که خانومی در پشت فرمان ماشین با دیدن قیافه ی من تصادف کرد و باعث ترافیکی پیچ در پیچ در خیابان شد. ولی حالا همه ی آن خاطرات رفته اند و چیزی از خود جز حسرت و ناراحتی باقی نگذاشته اند. دلم برای تک تک محبت هایی که از آن زمان دریافت می کردم تنگ شده است. برای دوستانم ، برای کسانی که تا مرا می دیدند مرا در آغوش می کشیدند. برای زمانی که بی هیچ اختلافی دیگران را در آغوش می کشیدم و آن ها با بی رحمی آغوش مرا پس نمی زدند. زمانی که محبت کردن آسان بود و در جای جای قلبم رد مهربانی و احساسات گوناگون بود. دلم برای تمام داشته هایم در کودکی تنگ شده است. زمانی که کودک بودم همه چیز داشتم. محبت ، آرامش ، توجه ، اهمیت ، مهربانی ، زیبایی ، خوشحالی و هر چیز دیگری که مرا هزاران درجه با گذشته ام متفاوت نشان می دهد. زمانی که پی در پی در روز های اول نوروز بیمار می شدم و کسی حتی برای یک لحظه هم مرا از خودش دور نمی ساخت تا مبادا کسی به من آسیبی بیش برساند. زمانی که عکس های کودکی ام را میبینم به تمام زیبایی های آن دوره حسودی می کنم. به تمام چیز هایی که متعلق به خودم بودند و حالا دیگر مال من نیستند. به آن کودک بیچاره ای که با بداخلاقی عروسک هایش را در آغوش کشیده است حسادت می کنم زیرا که او روزی من بودم. کسی که همیشه با خوشحالی دست این و آن را می گرفت تا کسی بر زمین نیوفتد ، زمانی که محبت را از کسی دریغ نمی کرد تا کسی بی محبت نماند ، زمانی که هر کسی از خیابان عبور می کرد لپ هایش را می کشید و با قیافه ای عبوس که چرا لپ های مرا می کشند به راه خود ادامه می داد ، دختری که حالا تشنه ی هر چیزی است تا او را به یاد گذشته و زندگی پیشینش بندازد. دلم برای فرشته کوچولی که در درون قلبم وجود داشت و به مرور زمان از کنارم رفت و دور شد تنگ می شود. برای آن فرشته هایی که بال هایشان را برای شادی و خوشحالی من باز می کردند. برای آن زیبایی هایی که مدتی برای من بودند ولی حالا حتی یک صدم از آن ها را هم ندارم. دلم برای تمام داشته هایم تنگ می شود. ولی می دانم که هیچ کس و هیچ چیزی برای بازگرداندن آنها به سویم تلاش نمی کنند. و اینجا تنها حسرت و دلخوری از گذشته هستند که حتی آن ها هم حاظر به همراهی کردن من در این دنیای عجیب و طوفانی نشدند.
.
.
.
پ.ن: جدا از فرشته های واقعی فرشته اسم یه شخصه :"))



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 8 بهمن 1398 09:21 ق.ظ

آزاردهنده

سه شنبه 8 بهمن 1398 08:47 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


این جمله گاهی اوقات خیلی آزارم می ده که آدرس وبلاگمو به یکی از دوستام می دم ولی بعدش که ازش نظر می پرسم میگه که خیلی قشنگ بود ولی من هیچ چیزی از متناش نفهمیدم :|
پ.ن: آخههه چرااااا؟؟؟ من انقدر عجیبم که هیچ کسی نمی فهمه چی دارم می گم؟ T____T



دیدگاه : T_T
آخرین ویرایش: سه شنبه 8 بهمن 1398 08:55 ق.ظ

Galaxy

پنجشنبه 26 دی 1398 01:55 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


My galaxy loves your galaxy



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 دی 1398 01:58 ق.ظ

دریا

پنجشنبه 26 دی 1398 12:22 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

باز هم در نوشتن این متن هزاران تردید فکرم را مشغول کرده اند ؛ ولی مگر انسان چند سال می تواند با ترس و گمان و شک زندگی کند و به این زندگی که هر لحظه مانه ای برای زمین انداختن او بر سر راهش قرار می دهد حکم تایید صادر کند؟ پس بیخیال توده ای از گمان هایم می شوم و فقط به نوشتن در رابطه با این موجود زیبا می پردازم. دریا!
گذشته ها دریا را دوست داشتم. زیبا بود. مهربان بود. صمیمی بود. می دانستم زمانی که طوفانی می شود هزاران راز آشکار و پنهان در وجودش غوطه ور هستند. زمانی که با آن موج های غول آسا تو را در خود می بلعد و اثری از وجود پاک یا ناپاکت ، بر روی خود به جای نمی گذارد ؛ و با آن چشم های مشکی از طوفان شب می گوید که دیگر زمان زیستن تو به آخر رسیده است و وجود من دیگر اجازه نمی دهد تا تو را بر روی این کره ی خاکی سالم و سلامت به مقصد برسانم. ولی باز هم می دانم بعضی نسبت به آن بی گمان هستند.
می دانستم زمانی که با ملایمت به سمت ساحل حرکت می کنی و دستی بر سر ساحل ماسه ای خویش می کشی تنها برای این است که مردم را از وجود مهربان و آرامش سازت باخبر سازی. می دانم که می خواهی به عاشقان کوچک و بزرگ کره ی خاکیت ثابت کنی که هنوز آن دریایی که چشم به راه آرامش یافتنش بودند زنده است و قلب آنها می تواند در درگاه صلح و مهربانیش آرام بگیرد.
ولی حالا چه؟ چرا انقدر از وجود مهربان و پاکت دور شده ای؟ از راز و رمز های نهفته در وجودت دور شده ای و آن ها را دانه به دانه نسبت به مردم در مقابلت آشکار و روشن سازی می کنی؟
چرا زمانی که برای رها کردن احساسات منفی ام به سمتت می آیم مرا از خود می رانی و به این سمت و آن سو می کشانی؟ مگر تنها مشکلت با انسان هایی که با کشتی های فاخرشان بر روی تو می تاختند نبود؟ پس حالا چرا من را از خود می رانی؟ مرا که شاید مدتی به تو ظلم کردم و وجود مهربان و پاکت را با شعار ها و زباله هایی آلوده پر کرده ام ، ولی هنوز باز هم مانند همان اوایل نسبت به وجود مهربانت عشق می ورزم و به اندازه ی تمام دوران کودکیم می خواهم که فقط یک بار دیگر به من اجازه بدهی تا تو را در وجودم حل کنم. و با تو در ساحل آرامت به گفت و گو و مشارکت بپردازم.
از تو بشنوم که می گویی انسان هایی هستند که تنها و تنها به چند چیز می پردازند و آن نیز دروغ و خودبینی و چاپلوسی است. و حتی خدا هم نمی خواهد که من به آنها اجازه ی سفر کردن بر روی آب راکد خود را بدهم. و باید تا می توانم بتازم و آب ها را برانم تا آنها در وجود من غرق شوند و دیگر اثری از آنها بر روی این کره ی سرشار از رحمت الهی یعنی آب باقی نماند.
ولی آخر مگر می فهمی؟ زمانی که آن موجودات ناپاک و پلید را با آب پاک و گوارای خودت در وجود خویش پاک و خالی از گناهان می سازی ، در اصل وجود خودت را با  ناپاکی ها و ظلم و ستم آنها آلایش می کنی؟
از گذشته های دور در گوش هایم زمزه کردند که دریا رحمت است و بخشایشگری او زبانزد همه چیز و همه کس است. اگر کسی در میان مردم گناهی مرتکب شود و نسبت به دریا ابراز پشیمانی کند دریا با آغوش باز بر روی پاهایش ، ماسه های سرد و ساحلی ساحلش را می تازاند و فرد با نشان تایید از سمت دریا به خانه ی خویش باز می گردد و از خدا و دریا شکرگزار است که به او فرصتی دوباره بخشیده اند.
ولی آخر... چرا زمانی که من اشتباهی مرتکب شدم دریا حاظر به بخشیدن من نشد؟ دریا آمد و رفت و همه چیز را با خودش برد ، مهربانیم را ، غرورم را ، اشک هایم را ، عشقم را ، امیدم را ، دوستانم را ،  همه چیز و همه کسم را با خود شست و برد و حالا من بی آنها مانند گدا و فقیری در ساحلش در حال قدم زدن هستم. حالا که هیچ چیزی در نزد من باقی نمانده است و تنها خاطراتی همراه با او را به یاد می آورم که چگونه از بودن او در کنار خودم از خدای خود شکرگزار بودم. زمانی که در کنار ساحل زیبایش دراز می کشیدم و با عشق نسبت به مهربانی وجودش ذوق زده می شدم ، زمانی که می دیدم چگونه نسبت به حیوانات ، مهربان و دلسوز است و هر مسافری که به سمتش می آید درگوشش زمزمه می کند که با حیوانات با مهربانی سخن بگوید و آنها را از عشق آدمیزاد پر کند. دلم برای دریای خودم تنگ شده است که می آمد و به من نصیحت های سرشار از پند می کرد و سپس رحمتش را بر سر و رویم می کشید و می رفت. و دوباره زمانی که به کمک اون نیاز داشتم می آمد و مرا از مشکلات پاک می ساخت.
خدایا دریای من کجاست؟ چرا دیگر نیست؟ چرا کسی نیست که دوباره و ده باره و صد باره زمانی که پیشش می روم مرا در آغوش بکشد و آنقدر بر صورتم آب بپاشد که از سرما بلرزم؟ چرا دوباره دریایی برای من نازل نمی کنی؟
می دانم...زیرا که من دریایی جز آن دریا را نمی خواهم. نمی خواهم دریایی جز آن باشد و نخواهم خواست که موجودی به غیر از دریا قلب مرا آرام سازد! قلبم می گوید که این گفته ها را ببر و در نزد خود آن موجود پر رمز راز یعنی دریا در کنار ساحل خویش بخوان و از او بخواه که لطفا لحظه ای مانند گذشته با تو رفتار کند ، دوباره تو را دوست بدارد و تو نیز از او بخواه که بگذارد او را دوست داشته باشی. بگذارد دوباره از وجود او در کنار خودت شکرگزار باشی و این بار که برای طلب بخشش به سمتش می روی تو را در خود حل سازد و زمانی که در اعماق وجودش گم گشته می شوی در گوش هایت زمزه کند که تو را بخشیده است و بگوید که دیگر ناراحتی ای از تو به دل ندارد.
تو را قبول دارد و دوست می دارد زیرا تو همان انسان بی عقل و ساده ی قلب مهربان او هستی. و مانند قبل با تو رفتار کند که قلب تو برای یک لحظه رفتار شیرین و مهربانانه ی گذشته ی او بی تابی می کند.




دیدگاه : D:
آخرین ویرایش: جمعه 27 دی 1398 12:20 ب.ظ

مردم شهر قلب من

یکشنبه 22 دی 1398 12:50 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


نمی دانم حال که اینجا نشسته ام و این متن عجیب را می نویسم بعدا چه حسی نسبت بهش پیدا می کنم.
می دانید؟ من در پشیمان شدن از نوشتن متن های عجیب و غریب احساسی شهرت فراوانی دارم.
امروز تکه ای از وجودم گم شده است.
تکه ای از اعماق قلب و احساساتم که از کودکی با آن بزرگ شدم و به انتهای آن رسیده ام. نمی دانم که در کجای زندگیم آن تکه ی کوچک و گرانبها را جا گذاشته ام که امروز به چنین حالی افتاده ام. مردم قلبم آرام آرام از شهر کوچ می کنند و به جایی مهاجرت می کنند که آب و هوایش همیشه ی خدا بارانی نباشد. و زمین های کشاورزیش پر از حشرات مزاحم و اعصاب خردکن نباشند.
 در حالی که چشمانم از شدت ناراحتی پف کرده اند و به سختی باز هستند، دلم تنها به جست و جوی آن تکه ی گرانبها می پردازد.
انگار که وجود من اصلا برایش مهم نیست و تنها به دنبال چاره ای می گردد که شهروندان بی ملاحظه اش را دوباره به درون دروازه های خش دار قلبم دعوت کند. و مدام از من قول می خواهد که این دفعه با باران های طوفانی و ناراحت کننده ، آن ها را از شهر به بیرون نیندازم
ولی مگر دست من است؟ مردم شهر خودشان باعث سیل اشک های من بر روی خانه هایشان هستند. زمانی که غرور یکدیگر را می شکنند و از اعتماد یکدیگر سوءاستفاده می کنند ، زمانی که کودکان را آزار می دهند و بر روی دست ها و پاهایشان رد های شلاق را به جای می گذارند ، یا حتی زمانی که نسبت به حیوانات خانگیشان بی مسئولیت هستند و آن ها را در انبوهی از ناراحتی ها و حسرت تنها می گذارند ؛ چرا به آن فکر نمی کنند که هر عملی عکس العملی نیز دارد و عکس العمل مالک این شهر یعنی من ، تنها و تنها نازل کردن بلاهای طبیعی بر روی خانه های اشرافیشان است. انسان هایی که بویی از مهربانی و عشق به فرزند را نبرده اند و تنها به دنبال راه های گوناگون برای رسیدن به خواسته های خود هستند. 
شنیده اید که می گویند هر شهری افسانه ای دارد؟ شاید افسانه ی شهر من نیز همین باشد که گوشه ای نشسته ام و از شدت ناراحتی ملت شهرم زار زار گریه می کنم. و از خدا خواهش می کنم که قلب مرا با گل های سرخ خاردار پر کند که به بقیه بگویم دلیل زخم های دیواره های قلبم مردمان شهرم نیستند و تنها گل های لطیف و شیرین من هستند که با خارهایشان بر روی دیواره های شهر خیالیم چنگ می اندازند.
نمی دانم ولی دلم برای بعضی از آن شهروند های بی محبت تنگ می شود.
مثلا آن دختری که مدتی شهروند نمونه ی شهرم بود و همیشه در گوشه ای از قلبم می نشست و دیواره هایش را با قلمو های آغشته به رنگ روغنش زیبا می ساخت... ولی صبر کنید ، آن دخترک که تنها خودم بودم! زمانی که تنها ده سال داشتم و در گوشه ای از قلبم به خودم محبت می کردم تا کمبود محبت مردم شهر را از خودم دور سازم! 
حیف...حالا آنقدر شکننده و آشفته شده ام که اگر ملت شهر آن دخترک پانزده ساله  را ببینند می گویند که آن دگر کیست ، دیوانه است و چگونه به دروازه های شهر راه پیدا کرده است.
و غیره و غیره و غیره...
بی آن تکه از قلبم انگار که عشق و علاقه ی قلبم نسبت به من کم شده است.در گذشته زمانی که مردم شهر به باغچه ام می آمدند و در گوشه ای از آن ، گلهای متفاوت می کاشتند. من تمام مدت بر سر گل ها می نشستم و به آنها عشق می ورزیدم تا ناامید نشوند و تا می توانستم از آنها مراقبت می کردم که مبادا با باد و باران های طوفانی ویران شوند. ولی انگار حالا خود آن انسان ها می آیند و گل هایی که کاشته اند را از درون خاک باغچه ی کوچک قلبم می کنند و می روند. به جایی که نمیدانم کجاست ولی حتما زیباتر و صمیمانه تر از قلب من است و گلها از شدت باد و باران نمی پوسند و شاداب به رشد خود ادامه می دهند.
آری...این داستان زندگی مردم شهر من است. که روزی دوست هستند و روزی دیگر دشمن هستند. راز های قلب مرا برای دیگر شهر دارهای دنیا فاش می کنند و مرا بیشتر از آنچه که هست از خود دور می سازند. قلب مرا بیشتر و بیشتر نسبت به خود تنگ و تاریک می سازند و فضای صمیمی شهر  را به غریبی ای خاص تشبیه کرده اند... دلم برای آن صمیمیت های نوجوانی که با من داشته اند تنگ می شود ، ولی هیچ گاه نمی خواهم که به گذشته برگردم و مردمم را دوباره به شهر باز گردانم. زیرا اگر آنها می خواستند که بمانند ، می ماندند و مرا در همه حال همراهی می کردند . پیش من می آمدند و شهر دار خود را در آغوش می کشیدند ، که مبادا شهردار ناراحت و آزرده حال باشد و شهر را ویران کند. می آمدند و مرا هم راهی می کردند و به من رسم قوی ماندن را می آموختند. نسبت به من مهربان می بودند و هیچ گاه با کسی رفتار ناخوشایندی نداشتند.  و من تنها بی آنها یک کار را در زندگیم پیشه می کنم. و آن هم چیزی جز قوی ماندن است.



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 دی 1398 03:53 ب.ظ

فقط برام جالب بود:|

سه شنبه 17 دی 1398 12:39 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ



پیشینیان می گفتند دیوانه کسی است که دیو را می بیند و مجنون کسی است که جن را می بیند.
.
.
.
پ.ن: خدایی خ جالب بود برام:|
پ.ن: تا به حال به ساختار کلماتشون دقت نکرده بودم!
پ.ن: اگه دقت کنین می بینین که ساختار کلماتم همین رو می گه:)
پ.ن:مشکلات قالبم درست کردمD: لذت ببرید! :)



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: جمعه 20 دی 1398 03:59 ب.ظ

رمان : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] ) (گایر! متنو بخونید:))

جمعه 13 دی 1398 09:58 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ
راجـ♥ــب: رمـ ـان


http://s9.picofile.com/file/8333429418/Picture84.png


خوب همون طور که گفتم میهن ارور داد! پس پارت دوم تو این پست میاد:"
لـآو یو گایز:)
امیدوارم خوشتون بیاد:>
انتقاد فراموش نشه:>
برای خوندن برید ادامه*-*
پ.ن: این قسمت کلا درباره دنیل و سلن عه:"]


هی! ادامه اینجاست:)

دیدگاه : انتقاد؟:)
آخرین ویرایش: شنبه 14 دی 1398 08:19 ق.ظ

رمان : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] ) (گایر! متنو بخونید:))

جمعه 13 دی 1398 09:55 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ



http://s9.picofile.com/file/8333429418/Picture84.png


عاره عاره می دونم که خیلی وقت گذشته از زمان آخرین آپدیتم دربارش! T_T
ولی من خودم داستان این رمان رو خیلی دوست دارم! :")
و تصمیم گرفتم اینو کامل کنم بعد برم سراغ رمان بعدی=)
ولی چند تا نکته هست که باید حتما بگم!
بچه ها قلم من نسب به قبل واقعــاً تغییر کرده و این قلم جدید کاملــاً متقاوت تر و بهتر از قلم قبلیمه!
شما خودتون اگه این چپتر رو بخونید می فهمید چی میگم!
تقریبا دو سال گذشته و صد البته این وسط یه چیزاییم تغییر کرده:]
پــس^^
بروید ادامه و داستان رو بخونید:"
مطمئن باشید پشیمون نمیشید و این دفعه خ زیاد نوشتم 2000 و خورده ای کلمهT__T
و این که حتما هم یه تغییراتی در چپترای قبل به وجود میارم و ویرایش میکنم و جزئیات اضافه میکنم:"
ولی اول این چپتر رو بخونید^^
و حتـــما انتقاد کنید+نظر بدید:"-]
برید ادامه مطلب برا خوندن^^
پ.ن:میهن ب خاطر حجم این چپتر ارور داد پس این قسمت تقسیم بر دو میشه و تو دو پارت
گذاشته میشه:"



هی! ادامه اینجاست:)

دیدگاه : انتقاد؟:)
آخرین ویرایش: شنبه 14 دی 1398 08:19 ق.ظ

سلــــــــآم!!

جمعه 13 دی 1398 11:07 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ




http://s6.picofile.com/file/8383817892/Picture4.png

هــــی!!!!^^
من برگشتمممT______T
کسی منو یادشه؟:"
آیلار،کیمیا،گلکسی گرلT___T
هر کدوم که میشناسین:"))
واعاایــــیT___T
چقــدر دلم برای وبلاگم تنگ شده بـــودT___T
برای آب و هوای گلکسیش
برای دوستام
برای رمانای خاک خوردمT____T
برای همـــــــه چیT____T
بزارین بگم چرا رفتم...
یه سری دلایل داشتم و راستش می خواستم از یه سری افراد که ناراحتم می کردن دور بمونم T____T
تو این مدت دو تا وبلاگ عوض کردم و با هر دوتاش سعی کردم با افرادی که خ میسشون می شدم ارتباط برقرار کنمT___T
ولی اصلـــــاً نمی خوام درباره ی این آخریه حرف بزنم:|
اصلـــاً...به معنای واقعی کلمه اصلـــاً
همین الانم میرم حذفش میکنم -____-
ازمم دربارش  نپرسین که انگــری برد میشم >:|
میزنم خونه زندگیتونو بهم می ریزماااا >:| (وی خ سعی داره خشن رفتار کنه)
تنها چیزی که می تونم دربارش بگم اینه که...
خوب بزارین بگم دیگه >:| (وی اعصاب نداره)
گرفتم توش درباره ی یه چیزایی حرف زدم که الآن وقتی بهشون فکر میکنم دلم میخواد برم تو افق محو شمT___T
عاره و الان واقعا خجالت زده ام چون هر کسی اونا رو خونده باشه ممکنه یه نتیجه گیری افتضاح ازم کرده باشهT_____T
کلاً خاک عالم بر سرم و اینا دیگه :" *اشک در چشمانش جمع می شود*
ولی خوب کلا دلم براتون تنگ شده بود:"
خاداااا:"
خ دوستتون دارمT____T
مرسی که منو با احمق بازی هایم تحمل می کنین:"
البته برامم مهم نیست که شاید دو نفر بیشتر این پستمو نخونن:|
ولی کلاً میگم که هـــرکی این پستو میخونه بدونه من خیلی دوسش دارممم^^
بوس به همتون:))))
خوب...دلم میخواد حالا که به این وبلاگم برگشتم مثل قبل شاد بودنو یاد بگیرم:"
دوباره بخندم ، چرت و پرت بگم ، شوخی های مسخره کنم (مثل این آخریه که جرات حقیقت بود نه البته XD )
رمان های جدید بنویسم:>
یه دونه هم دارم هنوز به غیر از اون قبلیا:)))
میخوام بنویسمشT________T
حتی فکر کردن بهش باعث میشه گریه کنم:"
از بس موضوعشو دوست دارمT__T (نیشتو ببند:| عه:|)
عاره و همینا دیگه بچه ها :))
و یه چیزی!:|
لُدفـــا اونایی که منو با اون وبلاگ قبلیم میشناسن منو به فراموشین>:| (گفتم ک وی اعصاب نداره:|)
و عاره و با همین دختری که عاشق گلکسیه و شاده و میخنده بشناسنT_T (جدیداً از این دو تا شکلکه بدم میاد:| یکی این: *:)* یکی این: (^^) نمد چرا -_-)
*وی نعره میزدند*:
گـــــــآدایـــــــــآ!!!!
(همون خدایای خودمون:| XD )
خ دوستتون دارم=>
خوشحالم دوباره برگشتم:"
خ خوشحاااال (البته اگه اون قبلیه رو بفراموشینT_T )
نمد چرا اومدم گرفتم درباره ی حالات دپرسیم (:|) توش نوشتمT_T
خاداا:|
*نفس عمیق می کشد و سعی در فراموش کردن دارد*
خوب من شادم و خوشحالم و می تونم مثل قبل تو مجازی فرند پیدا کنم و بنویسم و بقیه رو دوست داشته باشم و عشق بورزم و زیبام و وبلاگمم خ دوست دارم و گرافیکم خوبه و گوله انرژِیم و....(وی چرت و پرت میگود:|)
عـــآره و خلاصه لاو یو:"
فردا هم امتحان ریاضی دارمT__T
دعا کنین برام :"-]
دوستتون دارم! *واسه صدمین بار تکرار میکند*
فعلا! و یه تیکه از رمانمم بعدا میزارم میزارم^^
خوش باشین^^



دیدگاه : هایT___T
آخرین ویرایش: شنبه 14 دی 1398 03:04 ب.ظ

رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

چهارشنبه 28 شهریور 1397 01:55 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ








سلام :)
باز هم بابت تاخیر ببخشید XD
دیگه باید به این دیر به دیر گذاشتن عادت کنین
قسمتای آخره خوب 
برای خوندن این قسمت برین ادامه دیگههی من نگم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برین دیگه
نه نرین
دِ برین دیگه >_<

بیا دیگه رمانم منتظره :|

دیدگاه : رمان^^
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 شهریور 1397 07:26 ب.ظ

مرگ..

پنجشنبه 15 شهریور 1397 04:03 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


بچـه هــا این پست موقت بود و چیزی
جز جرات حقیقت نبودش :|
می دونم الان همتون می خواین خفم کنین
ولی تنها چیزی که می تونم بگم اینه که "ببخشید" :|
پ.ن: امروز برای اولین بار متوجه شدم کسی که یه مدت
می خواستم باهاش دوست باشم یه آدم کاملا "مزخرفه"

مرگ..

دیدگاه : مرگ..
آخرین ویرایش: شنبه 17 شهریور 1397 12:47 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3
]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic