تبلیغات
My Legends - قسمت اول رمان رویای من

قسمت اول رمان رویای من

پنجشنبه 30 آذر 1396 04:24 ب.ظ

توسـ♥ـط: GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ)
http://uupload.ir/files/o2yh_picture20.png


برای دیدن این قسمت برو ادامه ^^


چشمامو باز می کنم ، اینبار بدون فکر کردن تمام بلاهایی که تو چند روز گذشته به سرم اومده رو به خواطر میارم ، اشک توی چشمام حلقه میزنه و از گوشه ی چشمام می گذره . صدای گریه هام توی اتاقک می پیچه و به خودم برمی گرده.

 -خدایا! کمکم کن تحمل کنم ، فقط کمکم کن!

با صدای باز شدن در به خودم میام ، دختری با موهای فرفری و مشکی در رو باز و به سمتم میاد و بند دستامو باز میکنه .

 دستامو از پشت صندلی به سمت صورتم میارم و نگاهی بهشون میندازم ، از شدّت محکم بودن بند زخمی و کبود شده بودن.

-انقدر به این زخما اهمّیت نده! مجبور شدیم دستاتو ببندیم و الی انقدر به در میکوبیدی که پس بیوفتی، حالا هم به جای اینکارا راه بیوفت!

بلند شدم ، قصد راه رفتن داشتم ولی از شدّت درد به خودم پیچیدم و به زمین افتادم.

- باز چی شد؟!

- پاهام خیلی درد میکنن!

یه نگاه یه پاهام انداخت ، پاچه شلوار پاره امو مو بالا کشید و زخمایی که بر اثر کشیده شدنم روی سطح آسفالت بود و دید. گمونم دلش به حالم سوخت!

-بیا! من کمکت می کنم راه بری.

کمکم کرد بلند بشم و راه برم تا به یه اتاقک دیگه رسیدیم.

رو به من گفت:« اینجا دستشوییه برو یه آب به سرو روت بزن ولی زود میای بیرون گرفتی؟»

-بله.

رفتم داخل ، بعد کمی مکث صورتمو بالا بردم و به خودم خیره شدم گونم و زیر چشمام کبود بودن حالمم خراب ، دست و صورتمو شستم و به سختی از دستشویی بیرون اومدم.

سرمو بالا بردم یهو دوباره اونو دیدم ، محکم زد تو گوشم ، انقدر محکم زد که از شدت درد افتادم زمین ، دستشو برد سمت مچ دستم و محکم با چنگ زدن دستم کشیدم بالا، دوباره زد و دوباره زد ، دوباره از شدت درد اشک ریختم و آه و ناله کردم. در آخر چسبوندم به دیوار و گفت :« مگه بهت نگفت زود بیای ؟! انقدر پررو شدی هــــا؟!»

توی همین لحظه دوباره اون دختر رو دیدم که دوان ، دوان به سمتمون میاد. بدون هیچ حرفی منو از اون جدا کرد و زد تو گوشش.

من با خودم :« حقته پسره ی عنتر!».

اون دختر که گمونم اسمش بِل بود بهش گفت :« الاغ چه غلطی میکنی؟ مگه نمیفهمی بابا اگه اینو انقدر کتک بزنی دو روزم زنده نمی مونه! نکنه می خوای بکشیش ؟ نگاش کن تو رو خدا حتی نمی تونه بلند شه و راه بره.»

پسره:« بابا مهربون! به این دخترا رو بدی یک روزه فرار میکنن تازه از بالا هم دستور اومده اگه خیلی رو داشتن میتونین از خجالتشون در بیاد.»

-حالا ولش کن.اون چند تا دختر که همراهش بودن چی؟ اونا رو کشتی نه؟

-نه! بردیمشون عمارت ، بیچاره ها نمی دونن چه سرنوشتی در انتظارشونه.

-اون دختره چی؟! اسمش چی بود؟ سلینا. اونو چی کار کردین؟!

-یکی از بچه ها بهش تیر زد.

- چــــی ؟! گلوله رو از بدنش دراوردین حالا؟!

- آره جاشم بخیه زدیم.

با شنیدن این حرفا دنیا به روم چرخید ، چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم.

-اوا این چش شد؟!





دیدگاه : ثابت ^^
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 آذر 1396 04:32 ب.ظ



]