تبلیغات
My Legends - قسمتـ دومـ رمانـمـ:رویــــMYDREAMـــــآیـ منـ

قسمتـ دومـ رمانـمـ:رویــــMYDREAMـــــآیـ منـ

پنجشنبه 5 بهمن 1396 08:27 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ



http://uupload.ir/files/o2yh_picture20.png


برای دیدن این قسمت به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید^^
لطفا نظراتتونو بگین :)


مثل یه خواب بود...
یه رویا.....
یه نسیم ملایم....
ولی من قدرشو ندونستم...
انگار همین دیروز بود تو عمارت کورتز...
با سِلِن..... ، با آرینـ... ، با ددیـ..... ، با مامیـ.....
همه با هم...
شاد و خوشحال....

1 هفته قبل : عمارت کورتز

جیــــــــــــغ سِلِـــــــــــــــــــــــــــــن بلاخــره روز کنسرت رسیــــد!!!!
این من بودم که مثل یه پرنده ، یه شاهین ، تند و تیز از پله ها پایین می رفتم، از خونه خارج میشدم و به سمت حیاط پشتی حرکت می کردم ، وقتی داشتم به حیاط پشتی نزدیک میشدم سلنا رو دیدم که پاهاشو تو آب سرد استخر فرو کرده و داره با هدفونش آهنگ گوش میده.
 خیلی هیجان زده بودم برای همین نفهمیدم کی پام لیز خورد و افتادم تو استخر!
من:«ژیــــــغ! کمــــک! کمـــک! من شنا بلد نیستم! ، سلیـــن! آرین! داداش!».
بالاخره سلن پرید تو استخر و منو نجات داد !
سلن:«دختره ی دیوونــه! چرا اصلا حواست نیست! اگه من اینجا نبودم چی!».
یهـو داداش گلم آرین با چشمای پر از ترس و وحشت و خواب اومد پیش ما!
آرین:« باز چی شده؟! اریکــــــــآ دوباره افتادی تو استـــخر؟! تو این هفته پنجمین باره! :| ».
من بلاخره از شوک خارج می شم و می گم :« ببخشید!».
آرین و سلنا کمک می کنن پاشم و برم تو اتاقم.خخخ فکر کنین اون همه پله رو منو کول کردن و بردن طبقه ی بالا حالا باید یکی آرین و سلن رو جمع کنه که از کمر درد دارن می میرن خخخ
سلینا:«راستی جوجه! چی می خواستی بهم بگی؟!».
-اممم خوب راستش امروز کنسرته ساعت 8:30 یادته؟!
-ژیــــــغ
اِریک چرا زود تر نگفتی ؟!
-خوب پس من برا چی مثل روانی ها داشتم میومدم پیشت :|
-خیلی خوب! حالا ول کن تو برو دوش بگیر تا سرما نخوری. منم با برادر عزیزمون حرف می زنم ببینم ما و بچه ها رو میبره برسونه یا نه :-}
(فکر نکنم آرین قبول کنه! ما رو شاید ببره ولی یه گله دختر رو سوار ماشین نمی کنه و نمیبره :| آخرین باری که حاضر شد ما رو برسونه یادمه تو مکزیک بودیم ، خانوادگی با عمو جون رفته بودیم سفر خارج از کشور! مامان و بابا و زن عمو گریس و عمو تامی هنوز یه کم خسته بودن برای همین تو هتل موندن و قرار شد منو آرین ، سلن ، اِستارلینگ ، استلا و آلوین ( دختر عموها و پسر عموی نَمَکیم ) بریم چند جای مکزیک رو بگردیم! توی ماشین بودیم که یهو یکی از پلیسا جلوی راهمونو گرفت! البته حقم داشت چون آرین خیلی ترمز بریده بود! ولی وقتی که گواهینامه ی بین المللی آرین و کارت بین المللی آلوین رو چک کرد انگاری فکر کرده بود که آرین و آلوین ما رو دزدیده اند!! بفهمی نفهمی نزدیک بود ما رو بفرستن اداره ی پلیس :| بدون چک کردن کارت بین المللی ما دخترا :| خلاصه این دوتا عاقا که خیلی به قول خودشون خجالت کشیدن! دیگه دختری رو سوار ماشینشون نمی کنن حتّی خواهرای خودشون اونم خیلی نادر :| )
-ژیـــــــــــــــــــــــــــــــغ داداشی گلم ملســـــــــی!! آخه تو چقدر گلـــــــــــــــــی!!! عـــــآشقتم^^
(ولی مثل اینکه آرین قبول کرده :| )
سلن کلـه ی مبارکش رو از لای در اُتاقم می کنه تو میگه آرین قبول کرده!
منم میگم:«عــه؟! چه خوب!».
-بدو آماده شو ساعت 6 هـــا
-خیلی خوب!
رفتم حموم و بدو بدو موهامو خشک کردم! بعد تصمیم گرفتم شلوار جین آبیمو و بلوز زیر و روم رو که تی شرت زیرش سفیده و لباس روش آبی تور مانند رو بپوشم و روش اون ژاکت جین آبیمو بپوشم همراه کفشای اسپورتم و گوشواره ی سفید بلندم و گردنبند سفید چند تاییم رو بندازم بعد موهامو لخت کردم و یه آرایش فوق العاده ساده کردم!
میرم در اتاق سلن رو می زنم اونم یه تیپ شبیه من زده و رو کاناپه ی اتاقش لم داده! چه حیف شد مامان و بابا اینجا نیستن دلم می خواست خونوادگی بریم کنسرت! بابای من یه سیاستمداره و سراسر کشورها کارخونه و شرکت های متنوع داره ، خودتون می دونید که اداره ی میلیارد ها شرکت و کارخونه توی کشور های مختلف اونقدر ها هم ساده نیست... بابا ی من مدام در حال سفر کردنه و خیلی کم پیش میاد سرش خلوت باشه.... راستش رو بخواین این شغل خونوادگی ماست ، هم خونواده ی مادرم و هم خونواده ی پدرم نسل در نسل مشغول همین کار ها بودن... حدس بزنین من پدرم رو درسال چند بار می بینم؟! بعله فقط 1 ماه از سال رو تازه همونم تک و توک البته فقط ما نیستیم... عمو تام ، دایی نورمن و هر چی فک و فامیل ما اینجورین... و بدبختیش اینه که من مامانمم خیلی کم میبینم باز مامانمو بیشتر حدود 3 ماه در سال میبینمش... خدایا اصلا نمی خوام به این فکر کنم که آرینم تا دوسال دیگع نمی بینم... چون دوساله دیگه 20 سالش میشه و بابا اداره ی کل کارخونه های داخلی رو میده بهش... دقیقا توی همون زمانم پسر عموی نمکیم آلوین و پسر دایی های رو مخمم میرن خارج از کشور برای اداره ی شرکتای خارجی.... دلم برا همشون تنگ میشه... حالا باز منو دختر عموهام و دختر دایی هام بعد 4 سال باید بریم پلوی مامانامون برای اداره ی کارخونه ها...یعنی چقدر ممکنه زندگیه من بعد این 4 سال کسل کننده باشه! البته آرین اونقدرا هم بدش نمیاد! فعلا که هر روز یه مدل ماشین می خره :| خارج از شهر یه خونه ی مجلل  هم خریده برای نگه داری ماشیناش خــــــــداااااا من به کی بگم :|
بلاخره سلن متوجه من میشه و دست منو میگیره و بدو از پله ها میریم پایین و میریم سمت ماشین! آرینم طبق معمول لباس اسپورت پوشیده! و به ما میگه:«بلاخره دوقلو های ناهمسان اومدن؟! زیر پام علف سبز شد :| ».
من:«شاید ناهمسان باشیم ولی ابرو ها و فرم دماغ و صورت و دست و پاهامون شبیه همه :| ».
سلن:« ول کنین بابا میاین بریم؟!».
بعد هممون سوار ماشین میشیمو میریم دختر عمو ها رو میگیریم ، بعد با یه حرکت میریم کنسرت!

بعد کنسرت ساعت 10:30

وایــــی! کنسرت خیـــــــلی محشر بـــــــــــــــود! خیلی خوب بود!
وقتی کاملیا اومد بخونه خیلی خنده دار بود! جکسون یهو پرید وسط آهنگ خوندشو آهنگ تولدت مبارک رو خوند خیلی باحال بود! خــدا!
استارلینگ:«باهات موافقم اریک! خیل خنده دار بود! ».
از محوطه ی کنسرت خارج میشیمو جلوی تالار می ایستیم تا بیان دنبالمون
من:«آرین نمیاد ما رو ببره ؟!»
سلن:«نه دیگه! مگه قرار نبود آلوین ما رو ببره؟!».
استلا:« من بهش نگفتم!».
من:«دخترا چی میگین!! الان ما چجوری بریم خونه؟! ما حتی کِوینم با خودمون نیاوردیم :| (بادی گارد خونوادگی ما :| )
خوب آروم آروم مثل اینکه آرین نمی خواسته بیاد! به منم نگفته به تو گفته سلن ، بعد قرار بوده تو به استار بگی آلوین بیاد دنبالمون که استار یادش رفته!
نگران نباشین الان من زنگ میزنم بیان دنبالمون! :|
یهو یه مِیباچ جی واگُن 2017 مثل حیوون گاز میده و میـ... مید... میده سمت ما؟!
یکی خیلی مرموز پشت فرمون نشسته..قیافشو دقیق نمیتونم ببینم، تا وقتی شیشه ی ماشینو میکشه پایین...خیلی شیک فرمونو گرفته دستشو و با عینک آفتابیش داره به افق نگاه میکنه...قیافش برام آشناس..ولی من کِی اونو دیدم؟! کِی؟! کجا؟! باکی؟!
یه جلیقه ی چرم قهوه ای پوشیده و یه شلوار مشکی .. تیپش منو یاده یکی میندازه...ولی کی؟!...
توی همین فکرا بودم که چند نفر از ماشین پیاده میشن و با عصبانیت میان سمت ما...یه لحظه ترسیدم برای همین رفتم سمت دخترا....سلنم مثل من ترسیده بود...هممون ترسیده بودیم....
توی همین حال و هوا بودیم که یهو یه ماشین دیگه هم از راه رسید و 6 تا پسر لات از ماشین پیداه میشن و مـ... میـ.. میان سمت مـــــــــــــــآ؟!
قلـ....قلبـ....قلبم... نمی تونم تحمّل کنم... ناخودآگاه جیــغ میزنم و دوون دوون از اونجا دور میشم....
نفس نفس میزنم.. نمی خوام...نمی خوام پشت سرمو نگاه کنم....نمی خوام نگاه کنم دخترا پشت سرم هستن یا نـه؟!
بــــــــــــــــــــــــوم! جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!!
صـ....صدای چی... چی..بود؟!صـ... صـدای گُلـ....گُلـوله؟! صـ...صــدای....جیغ دختر ایـ....این دیـ..دیگه چیـ....چیـ بود؟!
سلـ...سلنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآ!!!!!
نه نه این امکان نداره ، سلن گلوله نخورده...نه....نه این امکان نداره!! برای استار و اِسی هم اتفاقی نیوفته.....دوون ، دوون سمت جادّه رفتم ولّی... ولّی کسی اینجا نیـ...نیست!! اشک تو چشمام جمع میشه و از گوشه ی چشمام عبور میکنه...خدا..خدا..سلن کوش؟!..استار کو؟! اسی کو؟! کجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــآن؟!!!!!
-عمارت سانچز
بر می گردم....یه نفر اونجاس با یه اسلحه...



دیدگاه : نظـــر ^^
آخرین ویرایش: جمعه 6 بهمن 1396 08:31 ب.ظ



]