تبلیغات
My Legends - قسمتـ سومـ رمانـمـ:رویــــMYDREAMـــــآیـ منـ

قسمتـ سومـ رمانـمـ:رویــــMYDREAMـــــآیـ منـ

دوشنبه 28 اسفند 1396 08:37 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ
راجـ♥ــب: رمـ ـان
http://uupload.ir/files/o2yh_picture20.png


برای دیدن این قسمت به ادامه ی مطلب مراجعه فرمایید^^
لطفا نظراتتونو بگین :)


من: عِـ..عِم..عمارت سانـ..سانـچِز؟!

حرارت بدنم بالا رفت...عرق سرد از پیشونیم جاری شد..یعنی ، یعنی اونا دزدن؟..

هیچ وقت،هیچ وقت  فکر نمی کردم همچین روزی رو ببینم ....نمی دونم باید چی کار کنم. سوزش رو بی دلیل توی تک تک سلولای بدنم احساس میکنم ،چشمام بی نهایت می سوزن ... تا امروز شرایط حتی به من اجازه ی اشک ریختن رو نداده بودن. نمی دونم الان چی میشه... یعنی آخرشه؟ زندگی اریکا کورتز همین جا تمومه؟

اون خیلی آروم به من نزدیک میشه..ولی تک تک نگاه های من سمت اون هفت تیره ، اون دقیقا 10 قدمی من بود که با یه حرکت محکم دستمو گرفت، تعادلم رو ناخودآگاه از دست دادم و نقش بر زمین شدم ، ولی اون بدون هیچ توجهی دستمو محکم تر گرفت و منو روی سطح آسفالت به حرکت درآورد. زانو هام با زمین ارتباط برقرار کردن و خون از زانوهام جاری شد ، درد توی گلوم به رقص دراومده بود که یهو در فاصله ی نه چندان دور چشمام حاله ای از رنگ نقره ای که به یه هیوندای نقره ای ختم می شد دیدن....اون خیلی جدی بود.. نمی دونم چه طور می تونم توصیفش کنم. راهشو سمت هیوندا کج کرد.خیلی آروم منو بلند کرد و تو صورتم گفت :

- فقط خفه شو و به حرفام گوش بده ، البته اگه می خوای اتفاقی برای خواهرت نیوفته!

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم. اونم دست به سینه شد تا حرفش رو بزنه.

- چند ساعت پیش توی تالار بودی. حتما موبایلتم با خودت آوردی! نه؟! خوب کنسرت بوده! موباییلت کجاست؟ً!

- توی کیف خواهرمه

نمی دونم چرا بی دلیل عصبانی شد. از عصبانیت سرشو به هر سمت می چرخوند و محکم می گفت لعنتی! یه لحظه احساس کردم خون توی رگاش در حال جوشیدنه.

محکم چسبوندم به ماشین و گفت: الکساندر سانچز رو میشناسی ؟!

یه سری اتفاق ، خاطره های سوخته....الکساندر.....عمارت سانچز.....زیر زمین...جن...اشباح...

تمام قدرتمو جمع کردم و تو صورتش گفتم : آره ...میشناسمش! دوست بچگیمه.....ولی اون خانواده از بین رفتن! مردنـــــــــــــــــ!

 

خیلی ظالمانه منو پرت کرد توی ماشین و خیلی سریع در رو بست... حتی بدون این که به چهار تا انگشت من نگاهی بندازه که از قسمت ناخون لای در گیر کردن ، جیغ کشیدم بی تعادل در رو باز کردم و به چهار تا انگشتم خیره شده شدم اشک مثل گدازه، سوزان و داغ از چشمام فواره زد . نمی تونم دیگه تحمل کنم این دیگه خارج از صبر و تحمل منه دیگه نمی تونم جلوی بغض گلومو بگیرم و خودمو از بند اشک نریختن آزاد میکنم. یه نفر جلو نشسته ولی هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیده نفر دوم سوار ماشین شد و جای راننده نشست ولی بدون هیچ حرکتی سرشو بر گردوند و محکم تو صورتم داد زد: خفه شو! دهنتو میبندی یا کف دستمو با صورتت یکی کنم؟!

تحت تاثیر حرفش ساکت شدم ، درد رو فراموش کردم..... کاملا خفه شدم.

فقط چشمامو بستم و بیهوش شدم.





دیدگاه : نظـــر ^^
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 05:54 ب.ظ



]