تبلیغات
My Legends - رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

چهارشنبه 10 مرداد 1397 11:19 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ
راجـ♥ــب: رمـ ـان





سلـآم :)
بلاخره با رمان جدیدم اومدم ^^
نمی دونم خوشتون میاد یا نه! 
اما امیدوارم این رمانو دوست داشته باشین ;)
خوب برای خوندن رمان برین ادامه :-]



مکان : ساختمان برِیو
ساعت : 6:00 صبح

-زیـــــــــــــنگ ، زینــگ ، زیـ..زینگ...زینـــگ
در باز شد. خاله لونا با یه لبخند پهن رو صورتش توی چارچوب در ظاهر شد.
-سلام خاله لونا! خوب هستین؟! اومدم دنبال سلن تا با هم بریم مدرسه.
-سلام لیانا! من خوبم! تو چطوری عزیزم؟ سلنا هنوز داره چُرت میزنه! تا آمده شه و بیاد پایین یکم طول میکشه تا اون موقع بیا داخل عزیزم!
-باشه اشکالی نداره مرسی!
و وارد ساختمون بریو شدم ، مثل همیشه خاله لونا صبحونه رو بیرون توی باغ چیده بود و عمو مارتین رفته بود اداره... خاله لونا اصرار داشت همراه اون و سلن صبحونه بخورم و منم بنا به درخواست های مکرر خاله لونا نشستم و یکم غذا کوفت کردم! :|
نزدیک ساعت 6:30 بود که سلن با تیپ اسپورت همیشگیش وارد باغ شد، یه شلوارک سفید و یه تاپ مشکی پوشیده بود که روش چند تا شکلک گربه به رنگ سفید وجود داشت و یه نوشته با خط پیوسته به رنگ سفید. وقتی سلن نزدیک میز غذاخوری شد تونستم نوشته ی روی تاپشو بخونم، روش نوشته شده بود"من یه دختر عصبی هستم ، پس مراقب رفتارت باش"
سلن کنار میز غذاخوری ایستاد و صبح بخیر گفت و منم با یه لبخند و یه صبح بخیر دیگه جوابشو دادم :-)
داشتم شربت آلبالویی که خاله لونا برام آورده بود رو میخوردم که یه موضوعی نظرم رو جلب کرد! سلن یه مدت داره میره کلاس بوکس و قبلا کبودی هایی رو روی بدنش دیده بودم ولی این کبودی روی گردنش یه جورایی شبیه به این بود که یکی بخواد با فشار دادن گردنش خفش کنه! با کمی دقت به گردنش می شد جای انگشتای یه نفرو رو گردنش دید! سلن با همه ی دخترای مدرسه فرق داره...سلن عادت نداره موهاشو بلند کنه و همیشه موهاش تا روی شونه هاشه. موهای سلن بور ، طلایی یا خرمایی نیست ، موهای سلن مخلوطی از رنگ قهوه ای و مشکی هستن که زیر نور آفتاب جلب توجه خاصی می کنن. پوستش گندمی و گاهی اوقات تو سرما صورتش مثل گچ سفید میشه! اون چشمای درشت و مژه های پر پشت بلندی داره دماغش جمع و جوره و لبای درشت و گردی داره...خصوصیات اخلاقی و ظاهری اون باعث شدن که خیلی متفاوت به نظر بیاد! ولی این کبودی روی گردنش..اون جای کبودی رو با موهاش پوشوند...یعنی داستان چیه؟...کسی می خواسته بهش آسیب برسونه؟.....سوالات به سرعت وارد ذهنم می شدن و بی پاسخ از ذهنم بیرون می رفتم...یعنی چی خب؟ برای چی باید رو گردن سلن همچین کبودیی وجود داشته باشه؟ چرا؟ 
-لیانا!
صدای خاله لونا بود که منو به خودم آورد....خودمو جمع و جور کردم و در جواب خاله گفتم:
-بله؟
سلن که تا اون موقع حرفی نزده بود گفت:
- میگم لیان! من الان میرم کیفمو از طبقه بالا بر می دارم بعدشم بریم دیگه ، به مدرسه دیر می رسیم!
فقط سر تکون دادم. از خاله خداحافظی کردم و با سلن راه افتادیم که بریم مدرسه...سلن ساکت بود و یجوراییم تو فکر...یعنی دلیلش کبودی گردنش بود؟ یا یه چیز دیگه......نفسمو فوت کردم و خیلی جدی ازش پرسیدم:
-موضوع گردنت چیه دختر؟ چرا کبوده؟ چیزی شده؟
-نه خوب چیزی نیست...خودت خوب می دونی دیگه من میرم کلاس بوکس برا همونه....
-آها پس که اینطور....
می دونستم داره یه چیزی رو ازم پنهون میکنه... و مطمئن بودم که این کبودی دلیلش بوکس نیست...
وارد مدرسه شدیم مثل همیشه دنیل جلو در کلاس ایستاده بود و کلی دختر دورش جمع شده بودن. اون یه جورایی خوشتیپ ترین و باحال ترین پسر مدرسه است :|
یه جورایی عجیب بود اخه کد کلاس دنیل 208 بود و اون جلوی در کلاس 204 ایستاده بود :|
و بدبختیش این بود که ما الان باید می رفتیم سر کلاسمون یعنی کلاس 204 :| به زور منو سلن از لا به لای اون همه دختر رد شدیم و همشم یه چیز می شنیدیم:
دنیل تو از میمونم باحال تری :|||
دنیل شهردار باید برات برقصه :|||||||
دنیل خانم مدیر از عشقت خر شده :|||||||||||
دنیل گاو بـازیت چطور پیش میره ؟ :||||
تا اینکه به در رسیدیم متوجه شدم چرا دنیل جلو در کلاس ایستاده اون منتظره....سلن بود؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
تا سلن خواست در رو باز کنه دنیل با یه نیش باز که بیشتر شبیه کف گیر بود گفت:
- سلام سلن! چطوری؟
یعنی یه جوری گفت سلن!!!! که انگار سلنو یک قرنه میشناسه :|
حالا سلن :
- سلام ،خدافظ :|
و وقتی سلن این حرف رو زد قیافه ی دنیل بیشتر شبیه به یه مگس بود تا یه شوالیه رویایی :|
زنگ کلاس به صدا دراومد. همه ی بچه ها رفتن سر کلاساشون..ولی مثل اینکه دنیل قصد رفتن نداشت :|||
در باز بود و می شد دنیل رو که هنوز پشت در بود به وضوح دید بدبخت شکست عشقی خورده بود دیگه کاریشم نمیشد کرد :|||| همیشه زنگ اول ریاضی داشتیم و زنگ دوم زنگ ورزشمون بود.. آقای فلینستون معلم ریاضیمون خیلی مرد خپل و چاقی بود و همیشه توی دستش یه سیب زمینی سوخاری که با پنیر پیتزا سِرو شده بود وجود داشت -_-
همیشه قبل از این که وارد کلاس بشه غذاش رو می ذاشت تو کیف چرمش و وقتی می خواست وارد کلاس بشه پاش لیز می خورد و پخش و پلا می شد ، بعد هم با عصبانیت می گفت: این موضوع این قدرم خنده دار نیستااا بچه های کلاس حَراف 204 :||||
زنگ ریاضی گذشت و آقای قُلینستون کدو غُر غره زن کلاس 204 برگه های ریاضی بچه ها رو داد...من 97 شده بودم و سلین هم مثل همیشه 100 شده بود! ^^
زنگ ورزش شروع شد ، ولی.......




خوب بچه ها لطفا نظرتونو درباره ی رمان زیر همین پست حتما بگید :))
حتما هم بگین از کدوم قسمتش خوشتون اومد ^^
یا اگه از قسمتیش خوشتون نیومده اون قسمت کجاس ;)
فعلــا بچه ها -.^




دیدگاه : کامنت درباره رمان :)
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 مرداد 1397 07:06 ب.ظ



]