تبلیغات
My Legends - رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

جمعه 12 مرداد 1397 11:15 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ
راجـ♥ــب: رمـ ـان





شَلــآم ^^
با قسمت جدید رمان اومدم! :))
توی قسمت قبل درباره ی یه سری کبودی
روی گردن سلن و یه سری شخصیت از مدرسه ای
که اون توش درس می خونه خوندین! ;)
این قسمت درباره ی اتفاقات عجیبی که توی مدرسه
رخ می ده! 0_0
برای خوندن این قسمت برین ادامه!


گوینده: سلنا
مکان : ساختمان بریو

نمی تونم بخوابم..هر وقت چشمامو میبندم تصویرش میاد تو ذهنم...مامان چند بار در اتاقمو می زنه و میگه که باید برای مدرسه آماده شم ، ولی من در جواب می گم که می خوام چند دقیقه دیگه بخوابم و ساعت هنوز 6:00 ولی چه فایده من حتی نمی تونم از ترس اتفاق دیشب پلک بزنم.... مامان در اتاقم رو باز می کنه و خیلی جدی بهم میگه:
-سلنا! بسه دیگه چقدر چرت میزنی :||| لیانا اومده برین مدرسه! بِجُنـــــــــــــــــــــــــــــــب! :|
بعد بالشتی رو که روی کاناپه ی اتاق بود ، پرت می کنه سمتم. با بی میلی از رخت خواب بلند می شم و می رم سمت دستشویی ، تو آینه به خودم نگاه می کنم ، ولی تا چشمم به کبودی روی گردنم میوفته از خود بی خود می شم. ایـ...این کبودی؟ یعنی اتفاق دیشب خواب نبود؟ واقعی بود؟...خدایا چی کار کنم؟ سعی کردم خودمو جمع و جور کنم ، نفسمو فوت کردم و گردنمو تکون دادم..درد داشت، گردنم گرفته بود. با آب گرم گردنمو شستم و با دستم ماساژش دادم تا بهتر شه. از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت کمد دیواریم، لباسی رو که انتخاب کرده بودم پوشیدم و رفتم طبقه ی پایین برای صبحونه. وقتی وارد باغ شدم لیانا رو دیدم که مامان داره به اجبار بهش غذا میده بخوره! :| امیدوارم کسی متوجه کبودی گردنم نشه...رفتم سمت میز غذاخوری و به لیان صبح بخیر گفتم و شروع کردم به خوردن صبحونه..برای چند لحظه احساس کردم لیان کبودی گردنمو دیده برای همین گردنمو با موهام پوشش دادم! بعد خوردن صبحونه با لیان راه افتادیم به سمت مدرسه... توی راه فکرم همش مشغول اون دختری بود که دیشب دیده بودم.. با صدای لیان به خودم اومدم، نفسشو فوت کرد و خیلی جدی ازم درباره کبودی گردنم پرسید. یه لحظه دست و پام رو گم کردم...نمی دونستم چی بهش بگم...اگه حقیقت رو بهش میگفتم مطمئن بودم باور نمی کرد. برای همین بهش گفتم که دلیل خاصی نداره و دلیلش رفتنم به کلاس بوکسه...
وقتی وارد مدرسه شدیم دنیل رو دیدم که به در کلاس ما تکیه داده و کلی دختر دارن قربون صدقش میرن :| حال نداشتم از لابه لای اون همه جمعیت رد شم ، حالم خیلی خوب نبود و به ناچار از لابه لای اون همه دختر رد شدم ، وقتی می خواستم در رو باز کنم دنیل با یه لبخند خیلی پهن بهم گفت:
-سلـآم! سلــن!!!
نمی دونم انگیزه اش از این احوال پرسی گرم چی بود؟! :|| ولی هر چی بود می خواست مخمو بزنه :| پسر بامزه ای بود و یه هر کسی اینجوری سلام نمی داد ولی خوب ازش زیاد خوشم نمیومد برا همین فقط بهش گفتم:
-سلام :| خداحافظ :|
زنگ کلاس به صدا دراومد من و لیان رفتیم سر کلاسمون و دنیل همونجوری جلو در وایستاده بود! دلم می خواست با دیگ قابلمه بیوفتم به جونش :||| یعنی چی خوب! مثل مگس اونجا وایستاده بود! :|
زنگ اول گذشت و زنگ دوم شروع شد! این زنگ ورزش داشتیم! آقای لوکاس مربی ورزشمون بود! اون آدمی پر جنب و جوش و جدی بود و به نظم و ترتیب اهمیت زیادی می داد.. همیشه جک دخترا و پسرا رو از هم جدا و به ترتیب قد به صفشون می کرد. کمی نگذشت که آقای لوکاس با دنیل وارد زمین بازی مدرسه شد. آقای لوکاس رو به همه ی بچه ها گفت که باید با بچه های کلاس 201 بره به مسابقه ی بسکتبال و به خاطر این که کلاس 208 این زنگ هنر دارن و دنیل بهترین ورزشکار مدرسه است جای خودش آورده تا با بچه ها دو میدانی کار کنه... بــله! همینمون کم بود که یه آبله بشه مربی ورزش! :|
آقای لوکاس رفت تا به مسابقات برسه و ما رو با آقای ابله تنها گذاشت! :|
هر کسی 4 بار باید دور زمین مسابقه می دوید و دنیل براش تایم می گرفت و بر اساس زمان طی شده بهش نمره می داد بچه ها یکی یکی دور زمین می دویدن و دنیل براشون نمره میذاشت تا نوبت به لیان رسید! لیان دختره خیلی خوشگل ، آروم و مهربونیه! موهای اون حالت دار و مخلوطی از رنگ طلایی و عسلیه که از نظر همه خیلی خوش رنگن ! پوستش رنگی بین سفید و گندمی و مژه های خیلی بلند و نازی داره! اون خیلی خون گرمه و بهترین دوست منه :))
وقتی نوبت به لیان رسید اولین چیزی که دنیل ازش پرسید این بود که حالش خوب هست و آمادگی دو میدانی رو داره یا نه؟ آخه این دیگه چیـه؟! با این حرفش رگ غیرتم زد بالا :||| حالم بهم خورد پسره ی شپشو :|||
لیان بهش محل نداد و شروع کرد به دویدن من براش دست می زدم و تشویقش می کردم و دنیل اونجا داشت واسه عمش نمره می داد :||
دو میدانی لیان تموم شد و جک گفت تایم دومیدانی لیان کمتر از 15 ثانیه بوده و این خیلی عالیه! من خیلی خوش حال شدم و پریدم بغل لیان! تو همون لحظه دنیل برا نَنَش با شد اومد گفت ایییییی سلن گردنت چی شده؟؟؟؟!!! یه لحظه ساکت شدم..خاطرات دیشب برام زنده شد..لیان اومد جلو به دنیل گفت به تو چه؟؟!! پسره ی اَبــلـــه :||| بعد دنیل رو چنان هل داد به سمت عقب که دنیل محکم رفت تو آغوش گرم جک و هر دوتاشون رو زمین پخش و پلا شدن :||
چند ثانیه بعد به خودم اومدم و دیدم جک و دنیل دارن رو زمین لاو می ترکونن :||
دنیل پخش شده بود رو بدن جک بدبخت ://// جک هم مثل چی دنیل رو بغل کرده بود :||
حالم بهم خورد! -__________- دست لیان رو گرفتم و رفتیم تو رختکن ، بین راه داشتم به صحنه ای که باهاش مواجه شده بودم می خندیدم فکر کن اگه دنیل و جک می رفتن تو بغل آقای لوکاس چی می شد! -_____-
من و لیان رفتیم تو رختکن لیان زود تر از من لباسشو عوض کرد و رفت آزمایشگاه مدرسه برا مسابقات علمی ...این روزا همه مشغول مسابقات بودن و امتحاناتمون به خواطر مسابقات عقب افتاده بود.. لباسمو عوض کردم. داشتم کولمو می بستم که یهو احساس کردم پشت سرم یه سایه شبیه به سایه ی یه دسته ، یه دست با ناخن های بلند و کشیده... ترسیدم، سرمو برگردوندم ولی چیزی پشت سرم نبود..چشمامو محکم بستم و پلکامو بهم فشار دادم تا فکرمو از این اتفاق منحرف کنم ولی تا چشمامو باز کردم چیزی جز تاریکی دور و برم نبود...یه صدایی از پشت گوشم میاد...یه چیزی شبیه به صدای چکیدن قطرات آب روی سینک ظرفشویی...یهو یه صدایی از پشت با جیغ بهم گفت: کــــــمکم کن!! کمکم کن!! بزار برم!!! سرمو برگردوندم یه دختر با صورتی مچاله شده داشت یه پسربچه رو خفه می کرد....چی؟!!! مثل اتفاقی که برای من افتاد!.....نه نه امکان نداره....داشتم عقبب عقب میرفتم که پام پیچ خورد و سرم محکم خورد به در رختکن.....




خوب بچه ها اینم از قسمت دوم ^.^
این قسمت چطور بود؟ ://
ترسناک بود یا کمدی :|
از نظر خودم که خیلی بی مزه بود این قسمت -_________-
خلاصه نظرتونو زیر همین پست حتما بهم بگین :)
بگین کدوم قسمت خوب بود و کدوم قسمت بد 
من اصلا ناراحت نمی شم بچه ها فقط خیلی صادقانه نظرتونو بگید :))
و بگین که توی کدوم قسمت باید بیشتر کار کنم :)
خوب فعلـا ^^




دیدگاه : :))
آخرین ویرایش: جمعه 12 مرداد 1397 10:23 ب.ظ



]