تبلیغات
My Legends - رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

دوشنبه 15 مرداد 1397 02:46 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ




بابت تاخیر این قسمت ببخشید بچه ها 
گایز ما فردا صبح می ریم مسافرت و من تا شنبه نیستم :(
پس نه می تونم جواب کامنتاتون رو بدم و
نه می تونم پست بزارم چون خوشبختانه نت ندارم :|
خوب برای خوندن این قسمت برین ادامـــه :))


گوینده:لیانا
مکان:ناکجا آباد_دشت گرین

شگفت زده شده بودم ، اونجا زیبا ترین جایی بود که یه آدم تا به عمرش می تونست ببینه ، یعنی ممکنه توی زمین همچین جایی وجود داشته باشه؟...اونجا دشتی بود، پر از گل های رنگارنگ و درخت های سر به فلک کشیده، اینجا روی زمین، حیوانات و جک و جونورای ریز و درشت و ، اون بالا پرستو های مهاجر و کبوترهای آوازه خونی که روی درخت ها لونه کرده بودن...غرق تماشای جایی شده بودم که حتی اسمشم نمی دونستم ، یکم طول کشیده تا دست از تماشاش بردارم، سکوت عمیقی بین بچه ها ایجاد شده بود..شاید دلیلش این بود که از دیدن جایی که ازش سر دراورده بودن شگفت زده شده بودن...یهو یاد سلن افتادم..اون وارد تونل شده بود دیگه نه؟..پس حتما از اینجا سر دراورده...ولی آخه اون کجاست؟!..الکس که تا اون موقع حرفی نزده بود با ترس و وحشت رو به ما گفت:
-بَـ..بَچه ها..تونل نیــــــــــــست!!!!
-چی؟! یعنی چی نیست؟!
به دور و اطرافم نگاهی انداختم...اون راست می گفت..نه خبری از در بود و نه خبری از تونل،خیلی ترسیده بودم..دنیل ، کلافه سرش رو به این طرف و اون طرف تکون می داد و بلند داد می زد:
-لعنتی...لعنتیــــــــــــــ!
رو به پسرا گفتم:
-حــآلا باید چی کار کنیم؟...خبری از سلن نیست و ما هم نمی دونیم چی کار کنیم....یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟...یعنی چه اتفاقی برای مــــآ میوفته؟...ما حتی نمی دونیم چطور ممکنه پشت تخته ی کلاس یه در وجود داشته باشه که راه ورود به یه تونل باشه...که اون تونل راه ورود به یه دشت باشه!..
دنیل که تا اون موقع خونسرد و آروم شده بود، رو به من و الکس گفت:
-بهتره که اول دنبال سلن بگردیم...ما 4 نفره وارد تونل شدیم ، پس اگه بخواییم برگردیم باید 4 نفره برگردیم...از کجا معلوم؟!...شاید در حین گشتن به دنبال سلن ، یه راه حل برای خروجمون از این ناکجا آباد پیدا کردیم!..
الکس سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد و بعد ، از روی زمین بلند شد. انتظارش رو نداشتم... ولی اون دستشو به سمتم به نشونه ی این که می خواد کمکم کنه، دراز کرد، نمی خواستم کمکش رو قبول کنم..ولی برای پیدا کردن سلن باید به هم کمک می کردیم، به همین خاطر دست الکس رو گرفتم و به کمک دستش از روی زمین بلند شدم...دنیل جلو تر از همه حرکت می کرد و من و الکس پشت سرش.. اون تو پیدا کردن سلن خیلی جدی بود و بعد از هر چند قدمی که بر می داشت سلن رو بلند صدا می کرد و منو الکس هم همراهیش می کردیم..ولی یهو، بعد از تکون خوردن بوته ی گل از حرکت ایستادیم...رو به پسرا خیلی آروم گفتم:
-یعنی چی بود؟
الکس با شجاعت و جدیت کامل جواب داد:
-می رم میبینم، شاید سلن باشه...
الکس چوب خشکی رو که روی زمین افتاده بود توی دستاش گرفت و آروم آروم رفت سمت بوته ولی یهو مثل چی جفتک زد سمت ما و شروع کرد به داد و فریاد زدن...دنیل سعی داشت الکس رو ساکت کنه ولی موفق نمی شد تا اینکه من یه چک زدم تو گوش الکس..الکس مثل گاو به افق خیره شده بود و دنیل هم مثل زنا داشت می رقصید :|
یکم طول کشید تا بفهمم دنیل نمی رقصه و داره از ترس خودشو تکون میده! دنیل رو زدم کنار و با دیدن چیزی که جلو روم بود جیغ خفیفی کشیدم...یه کوتوله بود..یه کوتوله ی واقعی! اون دهن قرمز بزرگی داشت و یه صورت گرد و تپل! رنگ بدنش مثل برف سفید بود و لباسی از جنس برگ درخت گردو و پوست نارگیل به تن داشت...با لکنت بهش گفتم:
-تـ....تــــــو؟!
کوتوله دهن باز کرد:
-سلام!!! من پاشنه بلندم!!!!
-چی چی؟؟؟ تو حرف می زنی؟!!!!!
-پَ.نَ.پَ رِل می زنم :|
-بلهههههه؟!
-عـــــــه!! مثل اون دختره حرف می زنیا! :||
-هننننننننن؟! دنیلللل این چی چی میگههههههه!!
-من نی نی میگم تو هم خی خی میگی اونا هم عر عر میگن! :///
-یا خداااااااااا!
الکس با لکنت دهن باز کرد:
-کوتوله تو چی میگی؟!! دختره مردم رو کشتی با طرز حرف زدنت:|
-کوتوله عمتههههه!!! بیتربیت!!!!!
بعد پرید رو صورت الکس و الکس مثل چی جفتک می انداخت! 
-قورباغه ولمم کن!!! موهامو کندییییی!!!
-غورباقه زنتهههه!!
-من زن ندارم اَبلهههههه فقط 17 سالمهههه!!!
-ابلههه خودتی ابلهههه!
من و دنیل سعی در جدا کردن الکس و کوتوله داشتیم ولی خوب کوتوله سنگین بود و من و دنیل نمی تونستیم از الکس جداش کنیم،تا این که چیزی شبیه به یه گاز توی هوا پخش شد و در اثر گاز پراکنده شده هممون بی هوش شدیم...

*****

مکان:قصر ریز نقشان


چشمام رو آروم باز کردم...یه کم طول کشید تا به نور قرمزی که اطرافم پراکنده شده بود عادت کنم..بلند شدم و نگاهی به اطرافم انداختم، یه اتاق خیلی بزرگ بود از جنس چوب درخت گردو....روی دیوار کنده کاری های زیبایی انجام شده بود، شبیه به کنده کاری هایی که روی در پشت تخته وجود داشت! اونجا یه تخت حصیری وجود داشت و یه میز و صندلی چوبی، همه چیز از چوب بود، دنبال منشاء نور قرمز گشتم و متوجه شدم دلیل وجود این نور قرمز، کریستالی قرمز رنگ بود که بر روی سقف نصب شده بود..در اتاق باز شد ، چند تا کوتوله که شبیه به سربازا لباس پوشیده بودن ، وارد اتاق شدن و من رو با خودشون بردن به....




خــوب اینم از چهارمین قسمت رمان ناکجا آبادمون :))
خوب از نظرتون این قسمت چطور بود؟ :/
غیر قابل پیش بینی بود یا کمدی؟ ^.^
خلاصه نظرتونو زیر همین پست حتما بهم بگین :)
بگین کدوم قسمت خوب بود و کدوم قسمت بد 
من اصلا ناراحت نمی شم بچه ها فقط خیلی صادقانه نظرتونو بگید :))
و بگین که توی کدوم قسمت باید بیشتر کار کنم :)
خوب فعلـا ^^





دیدگاه : رمان^^
آخرین ویرایش: دوشنبه 15 مرداد 1397 05:41 ب.ظ



]