تبلیغات
My Legends - رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

سه شنبه 6 شهریور 1397 08:09 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ









سلـآم بچه هـآ! ^^
راستش یه مدت اصلا حال و حوصله ی پست گذاشتن رو نداشتم 
برا همیـن این قسمت دیر شد :(
بابات تاخیر ببخشد :"|
و اینکه من از این به بعد نمیام این وب
فقط قسمت های رمان رو می ذارم و جواب کامنتا رو می دم :)
برای خوندن این قسمت بروید ادامه D:


گوینده:سلن
مکان: دشت گرین_ناکجاآباد

وقتی به انتهای تونل رسیدم، وارد جایی شدم که هیچ وقت فکرش رو نمی کردم وجود داشته باشه..درخت ها،پرنده ها،حیوونا، حشرات ریز و درشتی که اطرافم پرسه می زدن...می شد گفت همه ی زیبایی های دنیا یه جا جمع شده..یه جای عجیب،متفاوت و غیرعادی..به اطرافم نگاه کردم..سوالات به سرعت وارد ذهنم می شدن..این جا دیگه کجاست؟ چطور ممکنه پشت تخته ی کلاس یه در باشه؟ چطور ممکنه یه تونل وجود داشته باشه که به همچین جایی راه داشته باشه؟...آخه یعنی چی؟...
 ناگهان نور قرمزی توجهم رو جلب کرد.. از پشت بوته های تمشک، نور قرمز رنگی دیده می شد..نوری که انگار از یه منبع نوری خیلی قوی پخش می شد..کنجکاو شدم،مثل احمقا رفتم پی نور..از در تونل دور شدم، از چمن زار دور شدم، از رود خونه ای که تو مسیرم بود رد شدم و به منبع نور رسیدم...منبع ، پشت آبشار بود، آبشاری که خیلی مرموز به نظر می رسید، الان چی کار کنم؟ اگه از آبشار رد بشم چی میشه؟ عمق آب کمه و ممکن نیست اتفاقی برام بیفته، ولی بازم ترسناکه...
بیخیال سلن، امروز چه چیزایی دیدی؟ یادته؟ فکر می کردی همچین چیزایی وجود داشته باشن؟..پس انجامش بده..خودت رو امروز محدود نکن...نفسمو فوت کردم.. و آروم آروم رفتم سمت آبشار..کفشام ساق دار بودن و لژ دار..پس فقط تا بالای مچ پاهام خیس شدم..رسیدم..
الان وقتشه از آبشار رد شم..لباسام الانشم خیس شدن، اگه از آبشار رد شم چی میشه؟..نفسمو فوت کردم و با یه "بیخیال" گفتن از آبشار رد شدم...

مکان:قصر ریز نقشان
گوینده:لیانا

کوتوله ها من رو بردن به یه سالن..یه سال بزرگ که از شیشه ساخته شده بود..شیشه های رنگی..خیلی زیبا بود..با اولین نگاه به دلم نشست، این سالن مثل اتاقکی که توش بودم نبود..متفاوت بود..خیلی متفاوت..دنیل و جک رو دیدم که روی صندلی های شیشه ایی نشسته بودن و یه کوتوله، که تاج شیشه ای رنگی روی سرش قرار داشت، روی یه صندلی شاهانه نشسته بود و داشت با جک و دنیل جرف می زد، یاد داستانا افتادم...یاد داستان سفید برفی..کوتوله ها....حتما هم اون کوتوله شاهشون بود... سرباز های کوتوله من رو پیش دنیل و جک بردن و روی یه صندلی شیشه ای نشوندنم..صندلی لیز بود و همش از روش لیز می خوردم..نشستن روش سخت بود، ولی باید تحمل می کردم..
-درود! من شاه "بی اعصاب" هستم! امیدوارم به خاطر رفتار بی فرهنگانه ی پآشنه بلند من رو ببخشید!
قیافه من: ( :| )
قیافه ی دنیل و جک: ( :|||)
با همون قیافه رو به شـآه بی اعصاب گفتم:
-ببینید ما الان تو وضعیتی نیستیم که جواب گوی شما باشیم..ما هیچ وقت فکر نمی کردیم کوتوله ها وجود داشته باشن..یا همچین جایی وجود داشته باشه..ما دنبال دوستمون می گردیم..و بعد می خوایم بریم خونه...
-در سر آغاز بگویم که ما کوتوله نیستیم ، بلکه ریز نقشیم و خوشمان نمی آید کسی به ما بگوید "کـوتـولـه!" بعدش هم بگویم که برای رفتن به خانه نیاز به در دو جهان دارید، که هر 100 سال یک بار..
لیـآنا: هر صــــــد ســـــــآل یک بار؟؟؟!!!! 0__________0
جـک: الـآن ما چطوری بریم خونهـــــــــــــــــ هــــآ؟ من نمی خوام وقتی 117 سالم شد برگردم خونهـــ من هنوز جوونمـــ آرزو دارمــ ،همیشه خواب می دیدم همراه بابام دارم اون 1000000 سیرک جهانی که  تاسیسشون کرده رو می گردونم، دارم پشت میز شرکت ریاسـت می کنم، یه سال دیگه قرار بود گواهینامم رو بگیرم نهــــــ  ( :| )
دنیـل: خفهـ شو دیگـه اه! والا ما هم مثل تو از این رویاها داشتیم که الان پودر شد :| الان باید به فکر چـآره باشیم یا بشینیم گریه کنیم؟ :| 
لیـآنا: خو..خوب ما الان چی کار کنیم بی اعصاب؟
-شــآه "بی اعصاب" نه "بی اعصـآب" و در اواسط حرفم بگویم که آنقدر لـوس و بچه پررو نبـآشید فرزندانـم! راهـی برای خارج شدن و پیدا کردن دوستتـآن هست ولی کمی دشـوار و سخـت!




خــوب اینم از پنجمین قسمت رمان ناکجا آبادمون :))
خوب از نظرتون این قسمت چطور بود؟ :/
اسرار آمیز بود یا عجیب؟ :|
خلاصه نظرتونو زیر همین پست حتما بهم بگین :)
بگین کدوم قسمت خوب بود و کدوم قسمت بد 
من اصلا ناراحت نمی شم بچه ها فقط خیلی صادقانه نظرتونو بگید :))
و بگین که توی کدوم قسمت باید بیشتر کار کنم :)
خوب فعلـا ^^



دیدگاه : رمان^^
آخرین ویرایش: سه شنبه 6 شهریور 1397 12:10 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
]