تبلیغات
My Legends - رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

رمان جدیدم : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] )

چهارشنبه 28 شهریور 1397 12:55 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ








سلام :)
باز هم بابت تاخیر ببخشید XD
دیگه باید به این دیر به دیر گذاشتن عادت کنین
قسمتای آخره خوب 
برای خوندن این قسمت برین ادامه دیگههی من نگم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
برین دیگه
نه نرین
دِ برین دیگه >_<




گوینده:لیانا
مکان:قصر ریز نقشان

بعد از شنیدن حرفای بی اعصاب کلی بهم ریختم..یعنی چی هر صد سال یک بار؟اگه در دو جهان هر صد سال یک بار باز بشه چه اتفاقی برامون میوفته؟ خونواده هامون چی؟ مدرسه چی میشه؟ولی بی اعصاب گفت که یه راهی هست...یعنی اون چه جور راهیه؟
شاه بی اعصاب: سرزمینی که بر رو آن پا گذاشته اید به دو قسمت تقسیم می شود ، قسمت اول برای ریزنقشان است که پر از زیبایی و گیاهان جورواجور است و قسمت دوم برای سیاه جامگان است که تباهی و سیاهی در آن بسیار...
جک: یه لحظه یه لحظه اونام مثل شما کوتوله هستن یا نه؟
شاه بی اعصاب: انـــســــان بی فرهنگ احمق دیوانه مگر نگفتم ما ریزنقشیم و به ما نگو کـوتـولـه! >:-{
جک: به من چه که شما کوتوله هستین :|
شاه بی اعصاب: جـــــــــــــــــــــــــــــــکــــــــــــــــــ دهنت را بسته نگه داررر و اگر نه مجبور خواهم شد تو را کتک بزنممم >:-{
دنیل: خفه شو دیگه! احمق! من موندم چرا با تو دوست شدم :||
لیانا:اگه شما دوتا احمق نبودین، الان داشتیم برای امتحان فردا درس می خوندیم..الانم خفه شین ببینیم شاه چی میگه!
شاه بی اعصاب که لپاش از شدت عصبانیت قرمز شده بود نفسشو فوت کرد و در ادامه حرفش گفت: این دو سرزمین از طریق آبشاری که در مرکز سرزمین ریزنقشان قرار دارد از هم جدا می شوند..معمولا سیاه جامگان با استفاده از منبع نوری قوی ای که دارند ریزنقشان را به آبشار نزدیک می کنند و با استفاده از آن منبع نوری آنها را از سرزمین ریزنقشان به سرزمین سیاه جامگان انتقال می دهند.
دنیل:چرا این کار رو می کنن؟ مگه مشکلشون چیه؟
بی اعصاب:سال ها پیش قطعه ای در این سرزمین وجود داشت که کلید ورود به دنیای انسان ها بود..سیاه جامگان موجوداتی هستند که از حکومت و تباهی بسیار لذت می برند، آنها قطعه ای که در سرزمین ریزنقشان بود را می خواستند تا وارد دنیا انسان ها بشوند و بر تمام کره ی زمین حکومت کنند، ما آن قطعه را به آن ها ندادیم زیرا که از دلیل اصلی خواسته آن ها باخبر بودیم ولی آنها دست بردار نبودند و گفتند اگر آن قطعه را به آنها ندهیم با استفاده از منبع نوری ای که دارند سرزمین ما را تبدیل به خاکستر می کنند..پس از فکر های فراوان تصمیم گرفتیم که قطعه را به دو قسمت مساوی تقسیم کنیم و جوری آن را تراش دهیم که معلوم نشود که آن قطعه ی کامل نیست و آن را به سیاه جامگان دادیم و پس از آن با استفاده از سحری که در اختیار داشتیم  آبشار را طلسم کردیم تا از ورود سیاه جامگان به سرزمینمان جلوگیری کنیم..ولی آنها جدیدا متوجه شدند که اگر قطعه ی دوم را پیدا کنند و آن را با قطعه ی قبلی جوش دهند می توانند وارد سرزمین انسان ها شوند..بنابراین با استفاده از منبع نوری ریزنقشان را به سمت سرزمین خود می کشند تا با جادو کردن آن ریزنقش قطعه را به دست بگیرند..خوش بختانه دری که هر صد سال یک بار باز می شود فقط در محدوده ی ریزنقشان است و آن ها نمی توانند وارد شوند..البته آن ها خبری هم از آن در ندارند ولی بازهم..
من:پس باید قطعه دوم رو از سیاه جامگان پس بگیریم و با قطعه ی قبلی جوش بدیم...
دنیل:اما قبلش باید سلن رو پیدا کنی..بدون اون عمرا از این جا بریم..
جک: موافقم ولی میشه اول بگین محل اقامتمون تو این قصر کجاست؟ من خیلی خوابم میاد.
من: تو نمی تونی چند دقیقه خفه خون بگیری نه؟ ما به چی فکر می کنیم تو به چی فکر می کنی..
شاه بی اعصاب: آرام باشید فرزندانم او راست می گوید شما اکنون خسته اید و به آرامش و خواب نیاز دارید فردا اول صبح به گشتن دوستتان می پردایزیم.



خــوب اینم از ششم قسمت رمان ناکجا آبادمون :))
خوب از نظرتون این قسمت چطور بود؟ :/
اسرار آمیز بود یا غیرقابل پیش بینی؟ :|
خلاصه نظرتونو زیر همین پست حتما بهم بگین :)
بگین کدوم قسمت خوب بود و کدوم قسمت بد 
من اصلا ناراحت نمی شم بچه ها فقط خیلی صادقانه نظرتونو بگید :))
و بگین که توی کدوم قسمت باید بیشتر کار کنم :)
خوب فعلـا ^^



دیدگاه : رمان^^
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 شهریور 1397 06:26 ب.ظ



]