خوشحالی موقت

یکشنبه 20 بهمن 1398 01:58 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

برخی از لحظه ها درکنار بعضی اشخاص که با یکدیگر صمیمی نیستید آنقدر شیرین است که لبخند از روی لب هایتان پاک نمی شود. مثلا زمانی که «س» رو به «و» می کند و می گوید:« زود تر یکی از بادکنکا رو بردار بریم دیگه... نه اون چیه برداشتی...یکی رو بردار سوراخ نباشه یه وقت».
یا مثلا زمانی که «م» جانم یک تابلو با طرح چاپی زوجی که در زیر باران قدم می زدند را امروز در بازارچه خرید و رو به «و» و «س» گفت:« این منو جوادیم». و سپس از خنده نقش بر زمین شد و عکس العمل من که با چشم های درشت شده رو بهش گفتم :« بلـــه؟ چی شده؟»
یا مثلا زمانی که با «و» حرف می زنم و از او می پرسم که با فلانی حرف زدی و او به من جواب میدهد که پیام هایش را می بینم ولی جواب نمی دهم و سپس هر دو از خنده نقش بر زمین می شویم.
زمانی که می فهمم «ج» جانمان از او خواسته است تا بهش ثابت کند که عاشق او است و او تنها جواب داده است که چه کسی گفته است من عاشق تو هستم و دوباره «ج» جانمان که با تصویری کاملا مطمئن ظاهر می شود و می گوید:« پس بهم ثابت کن دوستم داری». و پیامی که دگر پاسخی به آن داده نشده است.
در تمام این مدت ها لبخندی می تواند بر روی لب هایتان ظاهر شود که با صمیمی ترین دوست هایتان حتی تجربه نکرده اید. خنده هایی که از روی خوشحالی هستند و لبخند هایی که شاید از روی لب پاک شوند ولی جای آنها بر روی لب باقی می ماند. زمانی که با «ب» دسر های آب شده را می خوردیم و به دسر که مانند شیرموز کش می آمد می خندیدیم و به چیزهای مختلف تشبیهش می کردیم. یا زمانی که پول هایمان را روی یکدیگر گذاشتیم و سالاد ماکارانی خریدیم و خوردیم. یا زمانی که «ک» حرف اول اسمم را نقاشی کرد و گفت:« تنها حرف اول اسم تو و «ر» را درست کردم». و این من بودم که از شدت خوشحالی نمی دانستم چه بگویم. یا زمانی که از «ر» خواستم برایم سالادماکارانی بکشد و  حرکات مربی پرورشیمان را تقلید می کرد و می گفت:« چی می خوای دخترم؟ الان برات می ریزم دخترم». و من در تمام مدت خوشحال بودم و لبخندی از سر خوشحالی بر لب داشتم.
ولی زمانی که در کنار آن پنج نفر هستم... نمی توانم بگویم خوشحال هستم. زمانی که با «اِ» صحبت می کنم و او انگار به هیچ عنوان صدای مرا نمی شنود. ناراحت کننده است. تنها دلایلی که من نمی توانم درکنارشان خوشحال باشم «د» و «اِ» هستند. احساس خوبی نیست زمانی که به او می گویی حالت خوب نیست و او تنها با لحن انزجاز کننده اش می گوید :«به درک». نمی دانم این شوخی است یا جدّی است ولی در هر صورت دردی را به همراه دارد.
ولی جدا از آن دو اوقات خوبی را همراه «ش» ، «آ» ، «ر» و «ه» که امروز بعد چند ماهی دیدمش داشتم و توانستم تا می توانم بقلش کنم و به این فکر کنم که همیشه چوب اصغر است. نمی توانم بگویم که چقدر دوستشان دارم و برایم با ارزش هستند. مخصوصا «ر» که نمی دانم زمانی که مدرسه ام را عوض کنم چقدر دلتنگش می شوم. او هر لحظه بیشتر از قبل ارزشش را به من ثابت می کند. مهربان ترین دوست من که جدیدا «د» با او مشکلاتی پیدا کرده است. گاهی دلم می خواهد کلّه اش را به دیوار بکوبم. نمی دانم. من حرفی در رابطه با مشکلاتم با او در مدرسه  نمی زنم ولی مشکل آن است که وضعیت روز به روز بدتر می شود. انگار هر چیز که به من ربط داشته باشد برای او انزجار آور است...



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 بهمن 1398 02:43 ق.ظ



]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic