عنوانی وجود نداره

جمعه 2 اسفند 1398 06:21 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


حتی اشکاییم که وقتی ناراحت بودم میریختن و خوشحالم میکردن از بین رفتن:")))))))))))))))))
چند بار به مردن فکر کنیم تا بالاخره دم در خونمون ظاهر بشه و ما رو با خودش ببره؟
خسته شدم از این زندگی یکنواخت و بی هدف بودن برای ادامه دادن زندگی...
ای کاش زندگی منم مثل بقیه به چند تا کار که دوست داشتن و بهشون انگیزه می داد خلاصه می شد.
ای کاش احساسات برای همه همونقدری که باید اهمیت داشت.
احساس میکنم کم کم دارم مریض میشم از بس به چیزای مسخره فکر کردم.
ای کاش فقط میتونستی چشماتو ببندی و به جایی بری که خوشحالت کنه:")
الان خیلی از جمله ها برام با مفهوم شدن..‌.مثلا...Take me to neverland
دارم به این فکر میکنم حداقل امروز صبح دل یکی رو خوشحال کردم.
باعث شدم یکی لبخند بزنه و دیروز باعث شدم یکی ناراحت بشه.
همیشه همینجوریه که بقیه رو ناراحت کنی و بعدش شعار بدی احساسات بقیه برات مهمن و...
احساس میکنم هیچ حقی تو این زندگی ندارم.
نه حق داشتن آرامش ، دوست ، حال خوب ، علاقه و صد تا چیز دیگه که خجالت می کشم به زبون بیارم...
هیچ وقت انقدر احساس پوچی نمی کردم...دلم می خواد خودمو از پنجره خونه پرت کنم بیرون تا یکی پیدام کنه و دلش برام بسوزه.
ای کاش تصادف کنم و تمام اتفاقات بد از ذهنم پاک شن.
ای کاش تمام اتفاقای بد فراموش شن و من بتونم بخندم.
متنفرم از این که با کسی نمی تونم صادق باشم...
متنفرم از این که احساس بی ارزشی میکنم‌.
متنفرم از این از خودم متنفرم.
نمی دونم احساس پوچی چقدر دیگه میتونه ادامه داشته باشه و احساسات آدمو با خودش جریحه دار کنه:")
حتی دیگه نمی تونم بنویسم یا هر چیز دیگه ای...
حوصله ندارم با کسی حرف بزنم ، حوصله ندارم صدای کسیو بشنوم ، حوصله ندارم بخندم ، حوصله ندارم بخونم ، حوصله ندارم بنویسم.
دیگه حتی حوصله ی عشق ورزیدنم ندارم...
حسای مختلف مدام دارن به دیواره های روحم ضربه میزنن.
دلم نمی خواد آدم خوبی باشم؟
دلم نمی خواد آدم بدی باشم؟
اصلا دلم می خواد آدم باشم؟
اصلا حیوون بودن یعنی چی وقتی یادت بره ارزش آدم بودن یعنی چی؟
دلم نمی خواد فردا صبحم با صورت گریون ساعت ۷:۴۵ صبح برم مدرسه.
دلم نمی خواد کسی فکر کنه یه آدم بدبختم در صورتی که ته دلم می خواد یکی بهم توجه کنه و نسبت بهم ترحم کنه.
اصلاا نمی تونم با شرایط کنار بیام و ترجیح می دم همین امسال زندگیم  تموم شه ، تا بتونم حداقل توی خواب آرامش داشته باشم.
نیاز دارم چند سال زندگی نکنم تا بفهمم ارزش همین نفس کشیدن چقدر زیاده...
دلم می خواد بفهمم دقیقا چه آدمی هستم...
از تابستون تا الان صد تا حسو تجربه کردم که حتی زمانی که کلاس ششم بودم تجربه نکردم.
من حالم خوب نیست...و این که برای کسی اهمیتی ندارم از همه چی بدتره.
می دونم می دونم می دونم کسایی هستن منو دوست داشته باشن ولی من نمی تونم باور کنم...
میشینیم یه گوشه از صبح تا شب از مامان بابام میپرسم منو دوست دارین یا نه تا فقط خیالم راحت بشه که حد اقل برای دو نفر اهمیت دارم.
من فقط دلم می خواد دوست داشته بشم و احساس میکنم که این خواسته ی فوق العاده بزرگیه...
فوق العاده بزرگ و فراتر از حد من..‌.
شاید حد من نبود کسی رو دوست داشته باشم ، شاید حد من نبود به دنیا بیام ، شاید حد من نبود کسی منو دوست داشته باشه ، شاید حدم نبود بخندم ، شاید حدم نبود برای کسی ارزشی داشته باشم... شاید حدم نبود برای کسایی که دوست داشتم گریه کنن... دلم برای چند نفر اونقدر تنگ شده که هر چی بگم کمه... دلم می خواد برم قبرستون و چند ساعت همونجا که قبرشون هست گریه کنم تا خالی شم... ازم نپرسین چرا وقتی میرم پیششون گریه نمی کنم... چون جرائتشو ندارم جلوی بقیه گریه کنم...زمانی که دو نفر کنارمن و دارن فاتحه می فرستن...
من انقدر آدم بدیم که خودمم نمی دونستم؟
از همه دور شدم...از خانوادم ، از دوستام ، از کسایی که خیلی برام ارزش داشتن...
نمی تونم خودمو درک کنم و فقط دلم می خواد همین الان همه چی متوقف شه
دارم به صد نفر حسودی میکنم که چرا خوشحالن...چرا راحت لبخند میزنن و من نمی تونم حتی گوشه ی لبمو خم کنم...
دلم برای چند سال پیش تنگ شده...نمی تونم حسرت نخورم...نمی تونم حسرت نخورم که چرا به کسایی که دوستشون داشتم دوستت دارم نگفتم.
چرا بقلشون نکردم چرا زودتر از این که از دستشون بدم حرفای دلمو بهشون نزدم.
من رسما یه آدم مریضم در حال حاظر که اصلا نمی دونه چه مرگشه...
فقط دلم می خواد زمان متوقف شه و دیگه خورشید نتابه...دیگه ماهم اونقدر درخشان تو آسمون پر ستاره خودنمایی نکنه:")



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 4 اسفند 1398 05:31 ب.ظ



]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات