Galaxy

پنجشنبه 26 دی 1398 01:55 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


My galaxy loves your galaxy



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 دی 1398 01:58 ق.ظ

دریا

پنجشنبه 26 دی 1398 12:22 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

باز هم در نوشتن این متن هزاران تردید فکرم را مشغول کرده اند ؛ ولی مگر انسان چند سال می تواند با ترس و گمان و شک زندگی کند و به این زندگی که هر لحظه مانه ای برای زمین انداختن او بر سر راهش قرار می دهد حکم تایید صادر کند؟ پس بیخیال توده ای از گمان هایم می شوم و فقط به نوشتن در رابطه با این موجود زیبا می پردازم. دریا!
گذشته ها دریا را دوست داشتم. زیبا بود. مهربان بود. صمیمی بود. می دانستم زمانی که طوفانی می شود هزاران راز آشکار و پنهان در وجودش غوطه ور هستند. زمانی که با آن موج های غول آسا تو را در خود می بلعد و اثری از وجود پاک یا ناپاکت ، بر روی خود به جای نمی گذارد ؛ و با آن چشم های مشکی از طوفان شب می گوید که دیگر زمان زیستن تو به آخر رسیده است و وجود من دیگر اجازه نمی دهد تا تو را بر روی این کره ی خاکی سالم و سلامت به مقصد برسانم. ولی باز هم می دانم بعضی نسبت به آن بی گمان هستند.
می دانستم زمانی که با ملایمت به سمت ساحل حرکت می کنی و دستی بر سر ساحل ماسه ای خویش می کشی تنها برای این است که مردم را از وجود مهربان و آرامش سازت باخبر سازی. می دانم که می خواهی به عاشقان کوچک و بزرگ کره ی خاکیت ثابت کنی که هنوز آن دریایی که چشم به راه آرامش یافتنش بودند زنده است و قلب آنها می تواند در درگاه صلح و مهربانیش آرام بگیرد.
ولی حالا چه؟ چرا انقدر از وجود مهربان و پاکت دور شده ای؟ از راز و رمز های نهفته در وجودت دور شده ای و آن ها را دانه به دانه نسبت به مردم در مقابلت آشکار و روشن سازی می کنی؟
چرا زمانی که برای رها کردن احساسات منفی ام به سمتت می آیم مرا از خود می رانی و به این سمت و آن سو می کشانی؟ مگر تنها مشکلت با انسان هایی که با کشتی های فاخرشان بر روی تو می تاختند نبود؟ پس حالا چرا من را از خود می رانی؟ مرا که شاید مدتی به تو ظلم کردم و وجود مهربان و پاکت را با شعار ها و زباله هایی آلوده پر کرده ام ، ولی هنوز باز هم مانند همان اوایل نسبت به وجود مهربانت عشق می ورزم و به اندازه ی تمام دوران کودکیم می خواهم که فقط یک بار دیگر به من اجازه بدهی تا تو را در وجودم حل کنم. و با تو در ساحل آرامت به گفت و گو و مشارکت بپردازم.
از تو بشنوم که می گویی انسان هایی هستند که تنها و تنها به چند چیز می پردازند و آن نیز دروغ و خودبینی و چاپلوسی است. و حتی خدا هم نمی خواهد که من به آنها اجازه ی سفر کردن بر روی آب راکد خود را بدهم. و باید تا می توانم بتازم و آب ها را برانم تا آنها در وجود من غرق شوند و دیگر اثری از آنها بر روی این کره ی سرشار از رحمت الهی یعنی آب باقی نماند.
ولی آخر مگر می فهمی؟ زمانی که آن موجودات ناپاک و پلید را با آب پاک و گوارای خودت در وجود خویش پاک و خالی از گناهان می سازی ، در اصل وجود خودت را با  ناپاکی ها و ظلم و ستم آنها آلایش می کنی؟
از گذشته های دور در گوش هایم زمزه کردند که دریا رحمت است و بخشایشگری او زبانزد همه چیز و همه کس است. اگر کسی در میان مردم گناهی مرتکب شود و نسبت به دریا ابراز پشیمانی کند دریا با آغوش باز بر روی پاهایش ، ماسه های سرد و ساحلی ساحلش را می تازاند و فرد با نشان تایید از سمت دریا به خانه ی خویش باز می گردد و از خدا و دریا شکرگزار است که به او فرصتی دوباره بخشیده اند.
ولی آخر... چرا زمانی که من اشتباهی مرتکب شدم دریا حاظر به بخشیدن من نشد؟ دریا آمد و رفت و همه چیز را با خودش برد ، مهربانیم را ، غرورم را ، اشک هایم را ، عشقم را ، امیدم را ، دوستانم را ،  همه چیز و همه کسم را با خود شست و برد و حالا من بی آنها مانند گدا و فقیری در ساحلش در حال قدم زدن هستم. حالا که هیچ چیزی در نزد من باقی نمانده است و تنها خاطراتی همراه با او را به یاد می آورم که چگونه از بودن او در کنار خودم از خدای خود شکرگزار بودم. زمانی که در کنار ساحل زیبایش دراز می کشیدم و با عشق نسبت به مهربانی وجودش ذوق زده می شدم ، زمانی که می دیدم چگونه نسبت به حیوانات ، مهربان و دلسوز است و هر مسافری که به سمتش می آید درگوشش زمزمه می کند که با حیوانات با مهربانی سخن بگوید و آنها را از عشق آدمیزاد پر کند. دلم برای دریای خودم تنگ شده است که می آمد و به من نصیحت های سرشار از پند می کرد و سپس رحمتش را بر سر و رویم می کشید و می رفت. و دوباره زمانی که به کمک اون نیاز داشتم می آمد و مرا از مشکلات پاک می ساخت.
خدایا دریای من کجاست؟ چرا دیگر نیست؟ چرا کسی نیست که دوباره و ده باره و صد باره زمانی که پیشش می روم مرا در آغوش بکشد و آنقدر بر صورتم آب بپاشد که از سرما بلرزم؟ چرا دوباره دریایی برای من نازل نمی کنی؟
می دانم...زیرا که من دریایی جز آن دریا را نمی خواهم. نمی خواهم دریایی جز آن باشد و نخواهم خواست که موجودی به غیر از دریا قلب مرا آرام سازد! قلبم می گوید که این گفته ها را ببر و در نزد خود آن موجود پر رمز راز یعنی دریا در کنار ساحل خویش بخوان و از او بخواه که لطفا لحظه ای مانند گذشته با تو رفتار کند ، دوباره تو را دوست بدارد و تو نیز از او بخواه که بگذارد او را دوست داشته باشی. بگذارد دوباره از وجود او در کنار خودت شکرگزار باشی و این بار که برای طلب بخشش به سمتش می روی تو را در خود حل سازد و زمانی که در اعماق وجودش گم گشته می شوی در گوش هایت زمزه کند که تو را بخشیده است و بگوید که دیگر ناراحتی ای از تو به دل ندارد.
تو را قبول دارد و دوست می دارد زیرا تو همان انسان بی عقل و ساده ی قلب مهربان او هستی. و مانند قبل با تو رفتار کند که قلب تو برای یک لحظه رفتار شیرین و مهربانانه ی گذشته ی او بی تابی می کند.




دیدگاه : D:
آخرین ویرایش: جمعه 27 دی 1398 12:20 ب.ظ

مردم شهر قلب من

یکشنبه 22 دی 1398 12:50 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


نمی دانم حال که اینجا نشسته ام و این متن عجیب را می نویسم بعدا چه حسی نسبت بهش پیدا می کنم.
می دانید؟ من در پشیمان شدن از نوشتن متن های عجیب و غریب احساسی شهرت فراوانی دارم.
امروز تکه ای از وجودم گم شده است.
تکه ای از اعماق قلب و احساساتم که از کودکی با آن بزرگ شدم و به انتهای آن رسیده ام. نمی دانم که در کجای زندگیم آن تکه ی کوچک و گرانبها را جا گذاشته ام که امروز به چنین حالی افتاده ام. مردم قلبم آرام آرام از شهر کوچ می کنند و به جایی مهاجرت می کنند که آب و هوایش همیشه ی خدا بارانی نباشد. و زمین های کشاورزیش پر از حشرات مزاحم و اعصاب خردکن نباشند.
 در حالی که چشمانم از شدت ناراحتی پف کرده اند و به سختی باز هستند، دلم تنها به جست و جوی آن تکه ی گرانبها می پردازد.
انگار که وجود من اصلا برایش مهم نیست و تنها به دنبال چاره ای می گردد که شهروندان بی ملاحظه اش را دوباره به درون دروازه های خش دار قلبم دعوت کند. و مدام از من قول می خواهد که این دفعه با باران های طوفانی و ناراحت کننده ، آن ها را از شهر به بیرون نیندازم
ولی مگر دست من است؟ مردم شهر خودشان باعث سیل اشک های من بر روی خانه هایشان هستند. زمانی که غرور یکدیگر را می شکنند و از اعتماد یکدیگر سوءاستفاده می کنند ، زمانی که کودکان را آزار می دهند و بر روی دست ها و پاهایشان رد های شلاق را به جای می گذارند ، یا حتی زمانی که نسبت به حیوانات خانگیشان بی مسئولیت هستند و آن ها را در انبوهی از ناراحتی ها و حسرت تنها می گذارند ؛ چرا به آن فکر نمی کنند که هر عملی عکس العملی نیز دارد و عکس العمل مالک این شهر یعنی من ، تنها و تنها نازل کردن بلاهای طبیعی بر روی خانه های اشرافیشان است. انسان هایی که بویی از مهربانی و عشق به فرزند را نبرده اند و تنها به دنبال راه های گوناگون برای رسیدن به خواسته های خود هستند. 
شنیده اید که می گویند هر شهری افسانه ای دارد؟ شاید افسانه ی شهر من نیز همین باشد که گوشه ای نشسته ام و از شدت ناراحتی ملت شهرم زار زار گریه می کنم. و از خدا خواهش می کنم که قلب مرا با گل های سرخ خاردار پر کند که به بقیه بگویم دلیل زخم های دیواره های قلبم مردمان شهرم نیستند و تنها گل های لطیف و شیرین من هستند که با خارهایشان بر روی دیواره های شهر خیالیم چنگ می اندازند.
نمی دانم ولی دلم برای بعضی از آن شهروند های بی محبت تنگ می شود.
مثلا آن دختری که مدتی شهروند نمونه ی شهرم بود و همیشه در گوشه ای از قلبم می نشست و دیواره هایش را با قلمو های آغشته به رنگ روغنش زیبا می ساخت... ولی صبر کنید ، آن دخترک که تنها خودم بودم! زمانی که تنها ده سال داشتم و در گوشه ای از قلبم به خودم محبت می کردم تا کمبود محبت مردم شهر را از خودم دور سازم! 
حیف...حالا آنقدر شکننده و آشفته شده ام که اگر ملت شهر آن دخترک پانزده ساله  را ببینند می گویند که آن دگر کیست ، دیوانه است و چگونه به دروازه های شهر راه پیدا کرده است.
و غیره و غیره و غیره...
بی آن تکه از قلبم انگار که عشق و علاقه ی قلبم نسبت به من کم شده است.در گذشته زمانی که مردم شهر به باغچه ام می آمدند و در گوشه ای از آن ، گلهای متفاوت می کاشتند. من تمام مدت بر سر گل ها می نشستم و به آنها عشق می ورزیدم تا ناامید نشوند و تا می توانستم از آنها مراقبت می کردم که مبادا با باد و باران های طوفانی ویران شوند. ولی انگار حالا خود آن انسان ها می آیند و گل هایی که کاشته اند را از درون خاک باغچه ی کوچک قلبم می کنند و می روند. به جایی که نمیدانم کجاست ولی حتما زیباتر و صمیمانه تر از قلب من است و گلها از شدت باد و باران نمی پوسند و شاداب به رشد خود ادامه می دهند.
آری...این داستان زندگی مردم شهر من است. که روزی دوست هستند و روزی دیگر دشمن هستند. راز های قلب مرا برای دیگر شهر دارهای دنیا فاش می کنند و مرا بیشتر از آنچه که هست از خود دور می سازند. قلب مرا بیشتر و بیشتر نسبت به خود تنگ و تاریک می سازند و فضای صمیمی شهر  را به غریبی ای خاص تشبیه کرده اند... دلم برای آن صمیمیت های نوجوانی که با من داشته اند تنگ می شود ، ولی هیچ گاه نمی خواهم که به گذشته برگردم و مردمم را دوباره به شهر باز گردانم. زیرا اگر آنها می خواستند که بمانند ، می ماندند و مرا در همه حال همراهی می کردند . پیش من می آمدند و شهر دار خود را در آغوش می کشیدند ، که مبادا شهردار ناراحت و آزرده حال باشد و شهر را ویران کند. می آمدند و مرا هم راهی می کردند و به من رسم قوی ماندن را می آموختند. نسبت به من مهربان می بودند و هیچ گاه با کسی رفتار ناخوشایندی نداشتند.  و من تنها بی آنها یک کار را در زندگیم پیشه می کنم. و آن هم چیزی جز قوی ماندن است.



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 دی 1398 03:53 ب.ظ

فقط برام جالب بود:|

سه شنبه 17 دی 1398 12:39 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ



پیشینیان می گفتند دیوانه کسی است که دیو را می بیند و مجنون کسی است که جن را می بیند.
.
.
.
پ.ن: خدایی خ جالب بود برام:|
پ.ن: تا به حال به ساختار کلماتشون دقت نکرده بودم!
پ.ن: اگه دقت کنین می بینین که ساختار کلماتم همین رو می گه:)
پ.ن:مشکلات قالبم درست کردمD: لذت ببرید! :)



دیدگاه : :)
آخرین ویرایش: جمعه 20 دی 1398 03:59 ب.ظ

رمان : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] ) (گایر! متنو بخونید:))

جمعه 13 دی 1398 09:58 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ
راجـ♥ــب: رمـ ـان


http://s9.picofile.com/file/8333429418/Picture84.png


خوب همون طور که گفتم میهن ارور داد! پس پارت دوم تو این پست میاد:"
لـآو یو گایز:)
امیدوارم خوشتون بیاد:>
انتقاد فراموش نشه:>
برای خوندن برید ادامه*-*
پ.ن: این قسمت کلا درباره دنیل و سلن عه:"]


هی! ادامه اینجاست:)

دیدگاه : انتقاد؟:)
آخرین ویرایش: شنبه 14 دی 1398 08:19 ق.ظ

رمان : Take me to neverland ( منو ببر به ناکجا آباد! :-] ) (گایر! متنو بخونید:))

جمعه 13 دی 1398 09:55 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ



http://s9.picofile.com/file/8333429418/Picture84.png


عاره عاره می دونم که خیلی وقت گذشته از زمان آخرین آپدیتم دربارش! T_T
ولی من خودم داستان این رمان رو خیلی دوست دارم! :")
و تصمیم گرفتم اینو کامل کنم بعد برم سراغ رمان بعدی=)
ولی چند تا نکته هست که باید حتما بگم!
بچه ها قلم من نسب به قبل واقعــاً تغییر کرده و این قلم جدید کاملــاً متقاوت تر و بهتر از قلم قبلیمه!
شما خودتون اگه این چپتر رو بخونید می فهمید چی میگم!
تقریبا دو سال گذشته و صد البته این وسط یه چیزاییم تغییر کرده:]
پــس^^
بروید ادامه و داستان رو بخونید:"
مطمئن باشید پشیمون نمیشید و این دفعه خ زیاد نوشتم 2000 و خورده ای کلمهT__T
و این که حتما هم یه تغییراتی در چپترای قبل به وجود میارم و ویرایش میکنم و جزئیات اضافه میکنم:"
ولی اول این چپتر رو بخونید^^
و حتـــما انتقاد کنید+نظر بدید:"-]
برید ادامه مطلب برا خوندن^^
پ.ن:میهن ب خاطر حجم این چپتر ارور داد پس این قسمت تقسیم بر دو میشه و تو دو پارت
گذاشته میشه:"



هی! ادامه اینجاست:)

دیدگاه : انتقاد؟:)
آخرین ویرایش: شنبه 14 دی 1398 08:19 ق.ظ

سلــــــــآم!!

جمعه 13 دی 1398 11:07 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ




http://s6.picofile.com/file/8383817892/Picture4.png

هــــی!!!!^^
من برگشتمممT______T
کسی منو یادشه؟:"
آیلار،کیمیا،گلکسی گرلT___T
هر کدوم که میشناسین:"))
واعاایــــیT___T
چقــدر دلم برای وبلاگم تنگ شده بـــودT___T
برای آب و هوای گلکسیش
برای دوستام
برای رمانای خاک خوردمT____T
برای همـــــــه چیT____T
بزارین بگم چرا رفتم...
یه سری دلایل داشتم و راستش می خواستم از یه سری افراد که ناراحتم می کردن دور بمونم T____T
تو این مدت دو تا وبلاگ عوض کردم و با هر دوتاش سعی کردم با افرادی که خ میسشون می شدم ارتباط برقرار کنمT___T
ولی اصلـــــاً نمی خوام درباره ی این آخریه حرف بزنم:|
اصلـــاً...به معنای واقعی کلمه اصلـــاً
همین الانم میرم حذفش میکنم -____-
ازمم دربارش  نپرسین که انگــری برد میشم >:|
میزنم خونه زندگیتونو بهم می ریزماااا >:| (وی خ سعی داره خشن رفتار کنه)
تنها چیزی که می تونم دربارش بگم اینه که...
خوب بزارین بگم دیگه >:| (وی اعصاب نداره)
گرفتم توش درباره ی یه چیزایی حرف زدم که الآن وقتی بهشون فکر میکنم دلم میخواد برم تو افق محو شمT___T
عاره و الان واقعا خجالت زده ام چون هر کسی اونا رو خونده باشه ممکنه یه نتیجه گیری افتضاح ازم کرده باشهT_____T
کلاً خاک عالم بر سرم و اینا دیگه :" *اشک در چشمانش جمع می شود*
ولی خوب کلا دلم براتون تنگ شده بود:"
خاداااا:"
خ دوستتون دارمT____T
مرسی که منو با احمق بازی هایم تحمل می کنین:"
البته برامم مهم نیست که شاید دو نفر بیشتر این پستمو نخونن:|
ولی کلاً میگم که هـــرکی این پستو میخونه بدونه من خیلی دوسش دارممم^^
بوس به همتون:))))
خوب...دلم میخواد حالا که به این وبلاگم برگشتم مثل قبل شاد بودنو یاد بگیرم:"
دوباره بخندم ، چرت و پرت بگم ، شوخی های مسخره کنم (مثل این آخریه که جرات حقیقت بود نه البته XD )
رمان های جدید بنویسم:>
یه دونه هم دارم هنوز به غیر از اون قبلیا:)))
میخوام بنویسمشT________T
حتی فکر کردن بهش باعث میشه گریه کنم:"
از بس موضوعشو دوست دارمT__T (نیشتو ببند:| عه:|)
عاره و همینا دیگه بچه ها :))
و یه چیزی!:|
لُدفـــا اونایی که منو با اون وبلاگ قبلیم میشناسن منو به فراموشین>:| (گفتم ک وی اعصاب نداره:|)
و عاره و با همین دختری که عاشق گلکسیه و شاده و میخنده بشناسنT_T (جدیداً از این دو تا شکلکه بدم میاد:| یکی این: *:)* یکی این: (^^) نمد چرا -_-)
*وی نعره میزدند*:
گـــــــآدایـــــــــآ!!!!
(همون خدایای خودمون:| XD )
خ دوستتون دارم=>
خوشحالم دوباره برگشتم:"
خ خوشحاااال (البته اگه اون قبلیه رو بفراموشینT_T )
نمد چرا اومدم گرفتم درباره ی حالات دپرسیم (:|) توش نوشتمT_T
خاداا:|
*نفس عمیق می کشد و سعی در فراموش کردن دارد*
خوب من شادم و خوشحالم و می تونم مثل قبل تو مجازی فرند پیدا کنم و بنویسم و بقیه رو دوست داشته باشم و عشق بورزم و زیبام و وبلاگمم خ دوست دارم و گرافیکم خوبه و گوله انرژِیم و....(وی چرت و پرت میگود:|)
عـــآره و خلاصه لاو یو:"
فردا هم امتحان ریاضی دارمT__T
دعا کنین برام :"-]
دوستتون دارم! *واسه صدمین بار تکرار میکند*
فعلا! و یه تیکه از رمانمم بعدا میزارم میزارم^^
خوش باشین^^



دیدگاه : هایT___T
آخرین ویرایش: شنبه 14 دی 1398 03:04 ب.ظ



]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic