یک عدد خواهش.

یکشنبه 20 بهمن 1398 01:44 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

دلم می خواد کسایی که میان بلاگم یه کامنت بذارن تا بدونم کی هستن :)
مثلا بگین من میام وبلاگت و کامنتتونو سند کنید. اسمتون البته یادتون نره.
حالا جدا از اون...گفتینو هم هست اونجا می تونین پیام بدین :)
یه آیکون دایره ای شکل که روش عکس یه سیبیل نقره ایه:|
زمانی که بزنید روش گفتینو میاد بالا*-*
همین:") فعلا:>



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 بهمن 1398 01:48 ق.ظ

خوشحالی موقت

یکشنبه 20 بهمن 1398 12:58 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

برخی از لحظه ها درکنار بعضی اشخاص که با یکدیگر صمیمی نیستید آنقدر شیرین است که لبخند از روی لب هایتان پاک نمی شود. مثلا زمانی که «س» رو به «و» می کند و می گوید:« زود تر یکی از بادکنکا رو بردار بریم دیگه... نه اون چیه برداشتی...یکی رو بردار سوراخ نباشه یه وقت».
یا مثلا زمانی که «م» جانم یک تابلو با طرح چاپی زوجی که در زیر باران قدم می زدند را امروز در بازارچه خرید و رو به «و» و «س» گفت:« این منو جوادیم». و سپس از خنده نقش بر زمین شد و عکس العمل من که با چشم های درشت شده رو بهش گفتم :« بلـــه؟ چی شده؟»
یا مثلا زمانی که با «و» حرف می زنم و از او می پرسم که با فلانی حرف زدی و او به من جواب میدهد که پیام هایش را می بینم ولی جواب نمی دهم و سپس هر دو از خنده نقش بر زمین می شویم.
زمانی که می فهمم «ج» جانمان از او خواسته است تا بهش ثابت کند که عاشق او است و او تنها جواب داده است که چه کسی گفته است من عاشق تو هستم و دوباره «ج» جانمان که با تصویری کاملا مطمئن ظاهر می شود و می گوید:« پس بهم ثابت کن دوستم داری». و پیامی که دگر پاسخی به آن داده نشده است.
در تمام این مدت ها لبخندی می تواند بر روی لب هایتان ظاهر شود که با صمیمی ترین دوست هایتان حتی تجربه نکرده اید. خنده هایی که از روی خوشحالی هستند و لبخند هایی که شاید از روی لب پاک شوند ولی جای آنها بر روی لب باقی می ماند. زمانی که با «ب» دسر های آب شده را می خوردیم و به دسر که مانند شیرموز کش می آمد می خندیدیم و به چیزهای مختلف تشبیهش می کردیم. یا زمانی که پول هایمان را روی یکدیگر گذاشتیم و سالاد ماکارانی خریدیم و خوردیم. یا زمانی که «ک» حرف اول اسمم را نقاشی کرد و گفت:« تنها حرف اول اسم تو و «ر» را درست کردم». و این من بودم که از شدت خوشحالی نمی دانستم چه بگویم. یا زمانی که از «ر» خواستم برایم سالادماکارانی بکشد و  حرکات مربی پرورشیمان را تقلید می کرد و می گفت:« چی می خوای دخترم؟ الان برات می ریزم دخترم». و من در تمام مدت خوشحال بودم و لبخندی از سر خوشحالی بر لب داشتم.
ولی زمانی که در کنار آن پنج نفر هستم... نمی توانم بگویم خوشحال هستم. زمانی که با «اِ» صحبت می کنم و او انگار به هیچ عنوان صدای مرا نمی شنود. ناراحت کننده است. تنها دلایلی که من نمی توانم درکنارشان خوشحال باشم «د» و «اِ» هستند. احساس خوبی نیست زمانی که به او می گویی حالت خوب نیست و او تنها با لحن انزجاز کننده اش می گوید :«به درک». نمی دانم این شوخی است یا جدّی است ولی در هر صورت دردی را به همراه دارد.
ولی جدا از آن دو اوقات خوبی را همراه «ش» ، «آ» ، «ر» و «ه» که امروز بعد چند ماهی دیدمش داشتم و توانستم تا می توانم بقلش کنم و به این فکر کنم که همیشه چوب اصغر است. نمی توانم بگویم که چقدر دوستشان دارم و برایم با ارزش هستند. مخصوصا «ر» که نمی دانم زمانی که مدرسه ام را عوض کنم چقدر دلتنگش می شوم. او هر لحظه بیشتر از قبل ارزشش را به من ثابت می کند. مهربان ترین دوست من که جدیدا «د» با او مشکلاتی پیدا کرده است. گاهی دلم می خواهد کلّه اش را به دیوار بکوبم. نمی دانم. من حرفی در رابطه با مشکلاتم با او در مدرسه  نمی زنم ولی مشکل آن است که وضعیت روز به روز بدتر می شود. انگار هر چیز که به من ربط داشته باشد برای او انزجار آور است...



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 بهمن 1398 01:43 ق.ظ

راضی هستم.

یکشنبه 20 بهمن 1398 12:39 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

خوشحالم زمانی که از شدت ناراحتی اشک درون چشم هایم جمع شده بود پیام صوتی ای ضبط نکردم و برای دوستانم نفرستادم تا برچسب «جلب توجه گر» را به پیشانی ام بچسبانند. خوشحالم که درباره ی راز کوچکم به کسی چیزی نگفتم زیرا آنها هر حرفی که می خواهند درباره ی عزیز ترین اشخاص زندگی دیگران می زنند و این شدت بی شعوری آنها را ثابت می کند. مثلا... گاهی در رابطه با خانواده ی دوستم صحبت می کنند و می گویند که چطور بعضی از محدودیت ها را تحمل می کند و اگر جای او بودند یک دعوای حسابی با آنها می کردند و آنها را بابت بی اعتمادی نسبت به خودشان تنبیه می کردند. قبول دارم که شرایط سختی است ولی نکته قابل توجه آن است که این محدودیت ها روزی برکنار می شوند همان طور که مدتی است شرایط آسان تر شده و آن هم درکنار خانواده و دوستانش خوشحال است. همان طور که درباره ی روابطش با پدرش سخن می گوید و انگار همه چیز در حال بهبود یافتن است. نمی دانم چرا نمی خواهید از دخالت کردن در روابط دیگران دست بردارید و بند بی احترامی را از وجودتان پاره کنید. دخالت شما لزومی ندارد. خوشحالم هستم که سال بعد نیازی نیست از همان هوایی نفس بکشم که شما می کشید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 بهمن 1398 12:58 ق.ظ

آنها نرمالو ها هستند.

جمعه 18 بهمن 1398 01:50 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

انسان ها امید ها را با دانه های مهربانی در دل یکدیگر می پرورانند. حالا انگار بعضی مانند ارزش های پی در پی ما هستند. و جایگاه آنها پررنگ تر از هر کسی در اعماق وجود و قلبمان می درخشد. نام های آن ها را نباید با طلا نوشت. باید با چاقو بر روی دیواره های قلب نوشت. تا هرگز پاک نشوند. تا همیشه جای آنها باقی بماند. و ارزش آنها را باید با تمام کتاب های دنیا ثابت کرد. زیرا که کتاب تنها عامل وجود آنها است. بعضی را باید مدام ستایش کرد و ستود. به دلیل این که هر روز بهتر و باارزش تر از روز دیگر می شوند. ارزش های بعضی را نمی توان با دیگران انتخاب کرد. نام بعضی زمانی که به گوش می رسد‌ ، عصب شنوایی خود به خود به سیم آخر می زند و هر چه توان دارد را نسبت به آنها آشکار می کند. بعضی لحظه ها تنها با آنها کامل و زیبا می شوند. و شما هر لحظه تنها آرزو می کنید تا باری دیگر چهره ی آنها را با لبخندی زیبا ببینید. کسانی که مدام فقط می خواهید آنها را ببینید. زیرا که آنها مانند دلیلی برای زندگی و الگویی برای زندگیتان می شوند. متفاوت ترین و بهترین و بی نقص ترین انسان ها در اطراف شما هستند و رشد می کنند ولی شما به علت خودخواهی روزگار آنها نمی بیند. زمانی که دو نام به زبان می آورند و از شما تنها یک اسم را می خواهند شما اسم آن شخص را تنها و تنها به زبان می آورید. این ها تماماً ارزش های آن افراد هستند. که در گوشه و اطراف قلبتان به گوش می رسند.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 18 بهمن 1398 12:20 ب.ظ

خوشحال هستم.

جمعه 18 بهمن 1398 01:38 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

انسان های فوق العاده در انتها شما را از دنیای خاکستری به دنیایی پر از رنگ های مختلف می برند. و آتقدر شما را خوشحال می کنند تا امید را در کور ترین و تاریک ترین نقطه ی قلبتان پیدا کنید. محبت آخر کار خود را به سرانجام می رساند و شما لبخند را بر چهره ی خوشحال و سرزنده ی خود می بینید. محبت باعث آب شدن یخ های درون قلب شما می شود و از شدت شوق وجودتان گل های رز به رقص در می آیند‌. مهربان ترین انسان ها در نظر شما به متفاوت ترین ها تبدیل می شوند. زیبا ترین انسان ها به بی نقص ترین ها تبدیل می شوند. و شما هر صفت زیبا و باارزش که در خود پیدا می کنید دلیلی از وجود آنها می دانید. در پایان کوه ها از هم گسسته و گل های رنگارنگ در میان آن ها در روبه روی چهره ی شما ، احساساتتان را بر می انگیزند. متفاوت ترین ها ، زیبا ترین ها هستند. و این حقیقت را حتی کائنات هم تایید می کنند.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 18 بهمن 1398 01:46 ق.ظ

کمی حرف خاک خورده در قلبم...

چهارشنبه 16 بهمن 1398 02:47 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

ناراحت کننده است که حتی در خانوده ای سه نفره که در آن زندگی می کنم ، نمی توانم لحظه ای از علاقه هایم سخن بگویم. زمانی که با مادرم در پشت میز ناهارخوری می نشینیم ، هیچ گاه به من نگاه نمی کند و همیشه کسی که سعی می کند تا چندین کلمه با او سخن بگوید من هستم. زمانی که با پدرم به گفت و گو و بحث می نشینم تنها و تنها خواسته ها و علایق خودش را برای من بیان می کند و از من می خواهد تا همان کسی باشم که او می خواهد. گاه نمی توانم جلوی اشک های پی در پی ام را بگیرم زیراکه بی هیچ تلاش و وقفه ای سد درون چشمهایم را می کشنند و به بیرون فرو می پاشند. کار هر روز و فردایم بر روی تختم نشستن و به آن فکر کردن است که حتی در کنار خانواده ام نمی توانم خودم باشم. همیشه باید گوشه ای بنشینم و به بحث های کاری آن ها گوش بسپارم. هیچ گاه حق اعتراض کردن ندارم زیرا که آنها بهانه می آورند که صبح تا شب سرگرم رایانه هستم و وقتی برای آنها نمی گذارم. زیرا که نمرات کلاسی و درسی ام افت کرده اند و چندین بار سر جلسه ی امتحان دیر رفته ام و درنهایت زمان امتحانی را فراموش کرده ام. و مسئولین مدرسه از خانواده ام خواسته که به مدرسه بیایند و در رابطه با تمام این تاخیر ها سخن بگویند. گاه به همین دلیل از خودم متنفر می شوم. گویا که هیچ چیزی از بیش تر از وجود من در این هستی بی ارزش نیست. زمانی که در آینه به خودم نگاهی می اندازم و می بینم که روز به روز وزن اضافه می کنم و در مقایسه با یک ماه پیش یک کیلو وزن اضافه کرده ام و این مقدار به سمت دو کیلو در حال ادامه پیدا کردن هستند. زمانی که صورتم را در درون آینه تماشا می کنم و احساس می کنم که روز به روز زشت تر و بدقیافه تر از روز گذشته ام می شود. به دیروز فکر می کنم که زیر چشمهایم به هیچ عنوان سیاه نبودند و حالا حاله ای از سیاهی ، نه خیلی زیاد و مشخص ولی قابل مشاهده در زیر چشمانم وجود دارد. زمانی که به کارنامه ام نگاهی می اندازم که تا همین چند ماه پیش در رنج نمرات بیست و نوزده نوسان داشت ولی حالا روز به روز دریای نمراتم به سمت خشکسالی و کم آبی می رود و هیچ امیدی ندارم تا در وجود و قلب بیچاره ام بپرورانم که فردایی هست و مشکلات حل خواهند شد. تمام دلخوشی هایم آرام آرام دارند مسیر خود را از من جدا می کنند و ما دیگر همراه و همسفر یکدیگر نیستیم. دیگر هیچ امیدی برای زندگی کردن در این وجود ناآرامم نیست. دوستانم که دیگر حتی دلخوشی ای از نامشان ندارم و روز به روز مهرم نسبت به آنها کمتر و کمتر از گذشته در باغچه ی قلبم پرورش می یابد و انگار این چند روز حتی از دیدن صورت و چهره ی بیخیالشان نسبت به اتفاقاتی که می افتد انزجار به دیواره های قلبم چنگ می اندازد. چند وقتی است که با خودم فکر می کنم دارویی بخورم تا حداقل سه روز بخوابم و خستگی های تمام این مدت را از وجودم پاک کنم. دلم سوراخ سوراخ و خونین شده است و انگار دیگر حتی هنر و ریاضی هم با من دشمن شده اند. هنر راهش را کج کرده است و به سمت خانه های دیگران می رود و من تنها به دنبال ریاضی می دوم تا به او برسم ولی اصلا و به هیچ عنوان به گرد پای او نمی رسم. جدیدا دلم می خواهد چندی از معلم هایم را درآغوش بکشم و آنقدر گریه کنم تا سیل اشک هایم تمام شوند. دلم می خواهد بگویم که هیچ انگیزه و امیدی دیگر برای زندگی کردن ندارم و آنها نیز تنها برای لحظه ای به چشم یک دوست به من نگاه کنند. نمی دانم کارم کی به اینجا کشیده شد تا خواستم معلم هایم را در آغوش بکشم ، من همیشه از ابراز محبت نسبت به دبیران فراری بودم. ولی حالا آنقدر درمانده هستم که اهمیتی به اتفاقات در راه ندهم. احساس می کنم فردا روز بهتری است ولی زمانی که فردا به من می رسد محکم سیلی ای بر روی گونه ام می زند و می گوید که چه حرف ها و افکارهایی را در ذهنت می پرورانی. من هرگز بهتر از دیروز نخواهم بود. و من تنها در گوشه ای می نشینم و زانوهایم را درون خودم جمع می کنم و اشک می ریزم. هیچ گاه فردا و آینده بهتر نمی شوند. من تنها هستم. بی سرپناه هستم. بدون امید هستم. هیچ کس مرا در خانه ی قلبش نمی پذیرد. کاری جز تشکر کردن و عذرخواهی کردن بلد نیستم. و تنها افسوس می خورم. و از وجود و زیبایی های خودم متنفر هستم. زیرا که تمام آنها ناقص هستند. زیبا هستند ولی ناقص هستند. مانند زندگی ام که کامل است ، ولی بدون امید انگار که یک حفره ی توخالی و ناقص است. همه چیز در من و برای من ناقص است. مانند خودم ، که تکه ای از وجودش گم شده است و حالا ناقص است و آن تکه امید نام دارد.




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 بهمن 1398 02:49 ب.ظ

بعضی افراد

چهارشنبه 16 بهمن 1398 01:26 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

برخی از انسان ها آنقدر ارزشمند هستند که حتی نامشان در گوشه و کنار کتاب های درسی ات دیده می شوند. برخی از آنها آنقدر ارزشمند هستند که حرف اول اسمشان را سربرگ دفتر ریاضی ات می نویسی و در هم ضرب می کنی. برخی آنقدر پرارزش هستند که نمی توانی کلمه ای برای شرح اهمیتشان در زندگی ات پیدا کنی. بعضی آنقدر مهربان هستند که نمی توانی لحظه ای از مهر ورزیدن به آنان دست بکشی. برخی آنقدر زیبا هستند که به صورت پر نقصشان اهمیت نمی دهی. بعضی آنقدر خارق العاده هستند که روزی از کنارشان نمی روی.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 بهمن 1398 01:29 ب.ظ

بستنی

سه شنبه 15 بهمن 1398 02:13 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


هرگاه روز بدی را تجربه کردید ، مانند من بستنی ای به دست بگیرید و بگذارید شیرینی اش تلخی های امروز شما را بشورد و با خود به دیار ناکجاآباد بفرست.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 بهمن 1398 02:17 ب.ظ

:")

یکشنبه 13 بهمن 1398 04:21 ب.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


زمانی که راه تخت خواب تا رایانه را طی می کردم ، یک گلوله ی آتشین بودم که هر لحظه بیشتر و بیشتر شعله ور می شد. نمی دانم به چه علت ولی زمانی که فاصله ی نوشتن طی می شود دستانم بی حرکت می شوند و هیچ حرکتی از خودشان نشان نمی دهند.
و الآن کاملا خاموش شده ام... بی حرکت ، سرد ، و بی احساس...




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 13 بهمن 1398 06:25 ب.ظ

کودکی

سه شنبه 8 بهمن 1398 08:55 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ

دلم برای زمان هایی که در گوشه ای می نشستم و فارغ از هر چیز و هر کسی به خوردن بستنی وانیلی می پرداختم تنگ می شود. زمان هایی که پس از خوشحالی های طولانی و پی در پی غم و اندوه در خانه ی خوشحالیم را نمی زدند و با ظلم و ستم هر چه را که داشتم از کفم به بیرون نمی کشیدند. دلم برای روز هایی که بین اعضای خانواده ام حرف های شیرین و بی معنی می زدم تنگ می شود. برای زمان هایی که موقع خواب در اتاق دیگران را می زدم و با سماجت از آن ها می پرسیدم که آیا مسواک هایشان را زده اند یا نه؟ زمانی که کلمات را اشتباه بیان می کردم و هر کسی با دیدن قیافه ی عبوس و ناراحت من دلش به لرزه در می آمد و یا زمانی که خانومی در پشت فرمان ماشین با دیدن قیافه ی من تصادف کرد و باعث ترافیکی پیچ در پیچ در خیابان شد. ولی حالا همه ی آن خاطرات رفته اند و چیزی از خود جز حسرت و ناراحتی باقی نگذاشته اند. دلم برای تک تک محبت هایی که از آن زمان دریافت می کردم تنگ شده است. برای دوستانم ، برای کسانی که تا مرا می دیدند مرا در آغوش می کشیدند. برای زمانی که بی هیچ اختلافی دیگران را در آغوش می کشیدم و آن ها با بی رحمی آغوش مرا پس نمی زدند. زمانی که محبت کردن آسان بود و در جای جای قلبم رد مهربانی و احساسات گوناگون بود. دلم برای تمام داشته هایم در کودکی تنگ شده است. زمانی که کودک بودم همه چیز داشتم. محبت ، آرامش ، توجه ، اهمیت ، مهربانی ، زیبایی ، خوشحالی و هر چیز دیگری که مرا هزاران درجه با گذشته ام متفاوت نشان می دهد. زمانی که پی در پی در روز های اول نوروز بیمار می شدم و کسی حتی برای یک لحظه هم مرا از خودش دور نمی ساخت تا مبادا کسی به من آسیبی بیش برساند. زمانی که عکس های کودکی ام را میبینم به تمام زیبایی های آن دوره حسودی می کنم. به تمام چیز هایی که متعلق به خودم بودند و حالا دیگر مال من نیستند. به آن کودک بیچاره ای که با بداخلاقی عروسک هایش را در آغوش کشیده است حسادت می کنم زیرا که او روزی من بودم. کسی که همیشه با خوشحالی دست این و آن را می گرفت تا کسی بر زمین نیوفتد ، زمانی که محبت را از کسی دریغ نمی کرد تا کسی بی محبت نماند ، زمانی که هر کسی از خیابان عبور می کرد لپ هایش را می کشید و با قیافه ای عبوس که چرا لپ های مرا می کشند به راه خود ادامه می داد ، دختری که حالا تشنه ی هر چیزی است تا او را به یاد گذشته و زندگی پیشینش بندازد. دلم برای فرشته کوچولی که در درون قلبم وجود داشت و به مرور زمان از کنارم رفت و دور شد تنگ می شود. برای آن فرشته هایی که بال هایشان را برای شادی و خوشحالی من باز می کردند. برای آن زیبایی هایی که مدتی برای من بودند ولی حالا حتی یک صدم از آن ها را هم ندارم. دلم برای تمام داشته هایم تنگ می شود. ولی می دانم که هیچ کس و هیچ چیزی برای بازگرداندن آنها به سویم تلاش نمی کنند. و اینجا تنها حسرت و دلخوری از گذشته هستند که حتی آن ها هم حاظر به همراهی کردن من در این دنیای عجیب و طوفانی نشدند.
.
.
.
پ.ن: جدا از فرشته های واقعی فرشته اسم یه شخصه :"))



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 8 بهمن 1398 09:21 ق.ظ

آزاردهنده

سه شنبه 8 بهمن 1398 08:47 ق.ظ

توسـ♥ـط: (GαℓαxyGιɾl (αyℓαɾ


این جمله گاهی اوقات خیلی آزارم می ده که آدرس وبلاگمو به یکی از دوستام می دم ولی بعدش که ازش نظر می پرسم میگه که خیلی قشنگ بود ولی من هیچ چیزی از متناش نفهمیدم :|
پ.ن: آخههه چرااااا؟؟؟ من انقدر عجیبم که هیچ کسی نمی فهمه چی دارم می گم؟ T____T



دیدگاه : T_T
آخرین ویرایش: سه شنبه 8 بهمن 1398 08:55 ق.ظ



]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic